حکایت
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز ... چه كار ميتوان كرد... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه از هزاران سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد، هزار سال هم به كارش نميآيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد. بگذار يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روياش پاشيد. زندگي را نوشيد؛ زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود. ميتواند بال بزند. ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. ميتواند ...
او در آن لحظه آسمان خراشي را به پا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، عقيدهاي را تحميل نكرد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد؛ تماشا كرد و به آنها كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او گذران لحظات هستي را ديد و در همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
(رجوع به منبع...) مهرداد گوران- مجله يوگا ش 16
امید است که این دفتر بانگی باشد همچو "نی عشق"،همراه باشد با هر که از یاری بریدست،پرده هایش را بدراند و هر عاشق هجرن دیده ای را به نیستان وجودی اش پیوند زند... "ما ز بالایم و بالا میرویم ما زدریاییم و دریا میرویم"