هفت شهر عشق را عطار گشت...

به مناسبت بیست و پنجم فروردین؛ روز بزرگداشت شیخ فریدالدین عطارنیشابوری

 

           "هفت شهر عشق را عطار گشت           ما  هنوز  اندر  خم  یک  کوچه ایم"

                    

                    <a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i31.tinypic.com/280mi9u.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

                        

                          *******************************************

 

مقدمه/دکتر حسین الهی قمشه ای

 

عطاربي گمان، ازبزرگان عرفاي پيشين واز پيشروانشعر عرفاني درادب پارسي است كه هفت شهر عشق را چون هدهد سيركرده ومرغان جهان رااز حكايت سيمرغ به وجدآورده است. به گفته جلال الدّين رومي، سنايي درعالم عرفان چشم بود، ازآنكه بسياري ازحقايق را شهود كرده ونشان داده است، اما عطارروح بود كه رايحه عطرآگين سخنش چون مسيح چه بسيار مردگان وادي نفس را حيات بخشيده وبه سير وحركت در هفت وادي عشق رهنمون شده است.

عطار روح بود وسنايي دوچشم                         ما ازپي سنايي وعطارمي رويم

                                                                                                       (ديوان شمس)

تذكره نويسان اغلب داستانهايي آورده اند كه چگونه عطار براثرحادثه اياز عطاري جسم، به عطر فروشي جان رسيده. ازجمله، حكايت كنند كه :

روزي درويشي بر وي آمد وديناري طلب كرد وعطار درهمي بيش نداد. درويش گفت: عجب دارم كه اگر بخشش ديناري بر توگران مي آيد، چگونه جان به عزائيل خواهي سپرد. عطار گفت: تو خود اين چگونه خواهي كرد؟ درويش گفت: اينچنين. وآنگاه كفش پاره زير سر نهادوبخفت وبرجاي سرد شد. واين واقعه انقلابي در دل عطار پديد آورد، چنانكه دكــّان ببست وبه حلقه ي صوفيان پيوست.

داستان شيريني است، اما نه اعتبار تاريخي دارد، ونه ظاهر آن بامشرب عارفان راستين سازگار است كه، ايشان خدمت خلق رابهترين عبادت دانسته، وگفته اند عارف آن است كه درميان مردم زندگي كند وبه كسب وكار وديگر اشتغالات عالم كثرت پردازد ولحظه اي ازياد حق غافل نباشد. از اين رو، بستن دكــّان و پرهيز از خدمت خلق واشتغال به گوشه نشيني راه به عالم معرفت ندارد، بلكه همان دكــّان دارو فروشي خوشترين خلوت، وهمان مداواي بيماران بهترين رياضت تواند بود، واشتغال به دنيا اگر روي در حق داشته باشد خود عين عقباست.

دنيا همه عقباست اندرنظرعارف                    دنيا چوعقبا شد دنيا مبارك باد

                                                                                                      (ديوان شمس )

مگر آنكه بستن دكان را رهايي از سودوسوداي عالم تعبير كنيم كه دراثر مشاهده جلوه اي از جمال الهي وجذب دل به كالاهاي عشق پيش مي آيد.

به هر حال تواند كه اين گونه داستانها را باالهام از پاره اي رويدادهاي عيني براي بيداري دلها پرداخته اند. دراينجا پيام داستان انديشيدن به روز جدايي از مالها ومقامها ودرهم ودينارهاست، ونيز خبر ازمرتبه ي عارفاني است كه توانند به اختيار خويش قفس تنگناي طبع رابشكنند وبه هندوستان عالم قدس پرواز كنند، ونيز دور نيست كه درويش صاحبدلي مانند شمس تبريزي در سوداي دل عطار بوده وآن را كرامت موت اختياري را دلــّاله ي اين دلبري كرده است.

سپس استاد به تفسيركوتاهي ازهفت شهرعشق ومراحل طي آن توسط پرندگان پرداختند نمودند.                                                                                           (با تخليص)

 

                                      *****************************

  <a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i25.tinypic.com/egpso9.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

 

شرح زندگانی شیخ فریدالدین عطار

 

دوران كودكي

 

سالها از پي هم ميدويدند ,به كنار هم مي نشستند وجاي خود را به سال جديد مي دادند, در همان گيرو دار كه گردش چرخ,سال 540 را ازپرده غيب بيرون مي كشيد وبر صفحه تاريخ جاي مي داد,خداوند به ابي بكر ابراهيم,پسري كرامت فرمود. کنیه او را ابوطالب نیز نوشته اند .وی در شهر شادیاخ ولادت یافت . چنانکه می دانیم پس از حمله غزان به سال 548 , شهر نیشابور ویران شد و چندی بعد شادیاخ که در جانب راست نیشابور واقع بود جای آن را گرفت و چون باز در حمله مغولان ویران گشت این بار نیشابور به محل قدیم خود عودت یافت . بنابراین خواه عطار در شادیاخ و خواه در کدکن که هر دو از اعمال نیشابور بوده اند , ولادت یافته باشد وی منسوب به شهر نیشابور هست و اینکه حاج خلیفه او را در چند مورد از کتاب خود همدانی شمرده البته درست نیست . ابي بكر ابراهيم مرد بيدار دل,خدا شناس وطريقت دان بود,در نيشابور به دارو فروشي مي پرداخت ومحترم ومعزز مي زيست.

همسر ابراهيم,زني پاك نهاد,خداپرست,زهد پيشه وزاهد منش بود كه بيست وچند سال آخر عمر را به خلوت نشست بود,در را بر كس وناكس بسته وتنها به پرستش خداي يگانه مي پرداخت(خسرونامه چاپ تهران).

اين زن وشوهر دين دار,به دامن عنايت پيامبر گرامي اسلام دست زدند وبه شرف نام عزيزش,پسر را " محمد"  ناميدند "ابو حامد" كنيه اش كردند:

آنچه آنرا صوفي آن گويد بنام                              ختم شد آن بر محمد والسلام

من محمد نامم واين شيوه نيز                             ختم كردم چون محمد اي عزيز

 

ابو حامد محمد,در شهر نيشابور پرورش يافت,به استاد سپرده شد,علم وفضل آموخت و" فريدالدين" لقب يافت.  سالهای کودکیش به احتمال قوی در اواخر عهد سنجر گذشت . در فاجعه غز (548) که نیشابور و خراسان به دست آن ها افتاد فریدالدین محمد شش یا هفت سالی بیشتر نداشت . ماجرا یک شورش خشم آلود مشتی تر کمان شبانکاره بود – که از ناچاری با سلطان به چالش برخاسته بودند . فقط بی تدبیری سلطان  و امیران در گاه آن را به یک فتنه خونین تبدیل کرده بود – فتنه غز , حادثه چنان عظیم , چنان موحش , و چنان درد ناک بود که نمی توانست در خاطر کودک خردسال تاثیر درد انگیز خود را باقی نگذاشته باشد .

چند سال بعد وقتی فتنه غز فروکش کرد و پایان یافت فریدالدین محمد دوران مکتب را می گذرانید . در خانه و شاید در مکتب نیز او را نه محمد , بلکه محمشاد یا چیزی شبیه آن که درآن نواحی به جای محمد بکار می رفت , می خواندند. در شادیاخ یا نشابور , هر جا بود محمشاد از آنچه در آن ایام در مکتب ها آموخته می شد بهره می گرفت .خط و حساب و قرآن – با مایه یی از شعر و ادب عصر . درین مدت خراسان بارها دست به دست شده بود . سنجر از اسارت غز رهایی یافته بود . به تختگاه خود در مرو بازگشته بود , و به اندک فاصله از اندوه دوران اسارت وفات یافته بود (552) . بعد از او خراسان بین خویشان و سرکردگان سپاه او دست به دست شده بود . با این حال قحطی و ویرانی همچنان بر تمام آن سایه انداخته بود . بازگشت سنجر تجدید عمارت آن را ممکن نساخته بود . جنگ های خانگی آن را همچنان به دست قحطی و بیماری رها کرده بود . وحشت و اضطراب سالهای هرج و مرج همچنان بر سراسر آن سایه انداخته بود .

فرید الدین محمد , این وحشت و اضطراب را هنوز در اعماق قلب و روح خود احساس می کرد . سالهای بعد , در مکتب و مدرسه , تجربه های تازه یی برایش حاصل می شد . در مدرسه با دانش های عصر آشنا می شد و در داروخانه پدر اسرار حرفه او را می آموخت . با این حال خاطره سالهای غز , قریحه شاعرانه یی را که از همان ایام در خاطر او می شکفت در خط احساس درد و دغدغه می انداخت . یاد آن ایام به وی خاطر نشان می کرد که دنیای او در حال فرو ریختن و در هم شکستن است . وقتی آن ماجراها را به یاد می آورد , خود را دچار کابوسی هولناک می یافت . همه چیز را محکوم به نیستی , همه چیز را در معرض تزلزل , و همه چیز را در کام فنا می دید .

در همان سالها که او دوران مکتب را می گذرانید , واقعه غز عده یی از غارت زدگان شهر را از شدت هول به صاعقه جنون دچار کرد . عده یی را به خاموشی ناشی از بهت , یا تند زبانی ناشی از بیطاقتی دچار ساخت . بی نظمی بیشتر اعتراض بیشتر را در خاطرها بر می انگیخت و اعتراض بیشتر جسارت بیشتر را طلب می کرد – که جز دیوانگی یا دیوانه نمایی هیچ چیز آن را قابل تحمل نمی ساخت . عده یی ازین دیوانه  نمایان , عاقلان واقعی بودند اما در پرده این جنون الهی که به آن شهرت پیدا می کردند , سخنگویان جناح معترض جامعه می شدند . نه فقط ارباب قدرت , بزرگان عصر و حتی عالمان شهر را مسوول آن بی نظمی ها می خواندند , بلمه احیانا بر دستگاه آفرینش -  که درنزد اکثر مردم قدرت ناسزایان و عجز و ضعف ارزانیان ناشی از مشیت واقع در ورای آن بود – نیز بی پرده یا در پرده اعتراض می کردند .در گیر و دار این احوال که در نیشابور مدرسه ها ویران , مسجدها بی رونق و بازارها دچار رکود بود , عطارزاده جوان اشتغالی را که پدرش به کار داروخانه داشت با نظر تعجب و تحسین می نگریست . برای فریدالدین محمد که در سال 553 تدریجا به بلوغ نزدیک می شد جاذبه داروخانه کمتر از مدرسه نبود

دوران نوجواني وجواني

 

درگيروداري كه در آن روحانيان وصوفيا پيوسته تلاش ميكردند تا بر پيروان مكتب خود جمعي تازه بيافزاييند ,عطار مي باليد وبزرگ ميشد به ستيزه هايي كه شافعيان با حنفيان واشعريان با كراميان وديگر فرقه هاي مسلمان با يكديگر داشتند; مي نگريست وبصفا ويكرنگي واتحاد ويگانگي,بيشتر دلبستگي مي يافت وچنين يود كه ديگر ازجنگ " هفتادو دوملت" آزرده خاطر گشت ودرپي كشف حقيقت بر آمد واز كساني كه " ره افسانه " ميزدند,بيزاري گرفت وكوششي شي گير آغاز كرد تا بتواند از رهگذر آن دل را صفا دهد وجمال دلدار را درآيينه جان بنگرد واز اين غوغاها كه شهر نيشابور را به پادرمياني پيشوايان مذهبي,پركرده بود;رهايي يابد .پس به جستجو درآمد ودر جهان آفرينش,به انديشه نشيت وكوشيد كه نخست خود را بشناسد واز رهگذر آن به خدا شناسي نايل آيد.اين جستجو گري از يكسووسخنان پدرش " ابي بكرابراهيم " كه خود به تصوف گرويده بود,از سوي ديگر, باعث شد كه عطار سوي دير مغان در پيش گيرد واز همان سالهاي نخستين زندگي به " درويشان " توجه كند ودر احوال وآداب ايشان,به تفكر در آيد.

انديشه ژرف گراي وتابناك عطار كه با بينشي تيز بين در آميخته بود,اندك اندك وي را به " تصوف " روي آورساخت وسخن سراي نيشابور,در كار درويشان بذره شكافي پرداخت وبا باريك بيني, روش آنان را به بررسي گرفت وسر انجام شيفته انان شد وبه صوفيان دلباخت وبه شيوه آنان گرويد.اما چون انديشه اي سحر آفرين وطبعي گوهرزاي داشت,استاد نديده,به كرسي استادي رسيد ودرس نياموخته,ره آموز صد مدرس شد. فریدالدین محمد که در سال 553 تدریجا به بلوغ نزدیک می شد جاذبه داروخانه کمتر از مدرسه نبود . ولي عشقی مر موز او را بسوی خانقاه , وزندگی صوفیانه , می کشاند اما بیشتر دوست داشت راه خانقاه را از میان مدرسه یا بازار پیدا کند . همان اندازه که در مدرسه صرف اوقات کرده بود , در داروخانه هم رفت و آمد کرده بود و بازار و مدرسه هر دو برایش جاذبه داشت . در هر دو جا می توانست راه خود را بسوی آفاق تفرید و تجرید که راه صوفیان و طرق اولیا و قدیسان بود بگشاید . اما داروخانه پدر راه نزدیک تر و ایمن تری را پیش رویش می گسترد . از راه داروخانه به عرصه بازار راه می یافت با محترفه و طبقات عامه که از دسترنج خود نان می خوردند , آشنا می شد با طبقات رو ستایی که کالای خود را به شهر م یآوردند گفت و شنود پیدا می کرد و می توانست از راه معالجه بیماران آلام انسانی و احوال نفسانی خلق را در ک کند – و بدینگونه در آفاق انفس سیری را که در آفاق و انفس برایش ممکن نمی شد وسیله یک سلوک بی سیر سازد .

فریدالدین محمد , که در مدارس نیمه ویران و در نزد علما و مدرسان افسرده دل و مصیبت دیده شهر , علوم رایج عصر را از فقه و قرآن تا طب و فلسفه آموخته بود , از مدرسه رخت به دکان کشید – به داروخانه پدر . در اینجا "فرید" فرصت تازه یی برای شناخت داروها , تجربه در کار درمان بیماری های شایع در ولایت و آشنایی با آلام طبقات ضعیف اهل شهر و روستا یافت . استفاده ازین فرصت وی را به نیک و بد زندگی عامه آشنا ساخت , مطالعه کتاب های طب و دارو شناخت را که لازمه مهارت در حرفه بود بر وی الزام کرد ; و برای گرد آوردن گیاهان دارویی به جستجو در طبیعت , در کوه و صحرا , واداشت . هر چه بیشتر درین زمینه مطالعه و تتبع کرد حذاقت بیشتر یافت و بر رونق و اعتبار داروخانه پدر افزود .

در همان حال فراغت های نادری را که در خانه یا صحرا برایش حاصل می شد صرف مطالعه کتاب های صوفیه و اشتغال به تمرین در شعر و شاعری می کرد . از مطالعه مطالعه کتاب های صوفیه یاد داشت های جالبی در احوال و مقامات زهاد , وعاظ , و اولیا مشایخ جمع می آورد که مرور بر آنها برای خود وی هم عبرت افزا و تفکر انگیز بود . در زمینه شعر و شاعری در آن اوقات اوحد الدین انوری شاعر درابر سنجر هنوز شهرت و قبول بیمانند داشت – و فرید عطار البته از تاثیر سبک و اندیشه او بر کنار نبود . اما آشنایی با شعر سنایی که حتی انوری را به رشک و تعریض انداخته بود , با طبع او که مایل به شعر وعظ و تحقیق بود بیشتر سازگاری داشت . شعر خاقانی که در همان سالهای مکتب , یک قصیده معروف او در رثای محمد بن یحیی , در شهر دست به دست می شد , سر مشق های تفکر انگیزی در زمینه شعر وعظ و تحقیق به وی ارائه می کرد . تعدادی از شاعران دیگر عصر , کسانی چون ظهیر فاریابی , مجیر بیلقانی , فلکی شروانی و جمال الدین محمد اصفهانی هم در ین ایام در همین زمینه گه گاه اشعار جالب می سرودند . فرید عطار , تحت تاثیر تمایلات زاهدانه خویش و به اقتضای معمول عصر , به شعر وعظ و تحقیق گرایش یافت و بر خلاف بسیاری ازین شاعران به دربارهای عصر و مجالس اعیان ولایت هم علاقه یی نشان نداد و از ارتباط با آنها خود را کنار کشسد . داروخانه برایش از درابر فرمانروایان جالب تر بود . حتی وسوسه مدرسه و قیل و قال مساله هم که کامیابی در آن برایش دشواری نداشت خاطرش را جلب نمی کرد . از تصوف که بیش از هر چیز خاطرش را به خود می کشید شیوه قلندر و راه اهل ملامت را بیشتر می پسندید . این گرایش به او الزام می کرد تا به خرقه زهد در نیاید و در زی و لباس عوام خلق , در میان آنها نفس زند و معاملات روحانی خود را بر خلق آشکار نکند . ازین رو سالها گذشت و او همچنان در دکان خویش دست بر قاروره و نبض رنجوران و فقیران و دل با عوالم معنوی و احوال مقامات اهل تصوف داشت . چیزی که او را از این هر دو مشغولی باز می آورد و فراغت گونه یی می داد شعر بود که در آن , هر روز مایه و پایه بلندتر می یافت .

هنوز سی ساله بود که در زمینه زهد و تحقیق شعر او درد آمیز , عبرت آگند و تفکر انگیز بود . مرگ اندیشی و دغدغه زوال و فنا در همان ایام چنان بر خاطر جوانش چیره بود که در سنین سی سالگی خود را در "نیمه شصت" از عمر می یافت . گویی سایه مرگ و فنا را که دیگران در سنین پنجاه و شصت سالگی در دنبال خویش می یابند او از همان سی سالگی در تعقیب خویش می دید . اندیشه اغتنام وقت که لازمه چنین ادراک پیش از وقت نیز هست در ایام در شعرش گاه التزام توبه و گاه – به ندرت – التزام لذت جویی را الزام می کرد .

سال ها بعد که عمرش از چهل هم گذشته بود , ظاهرا اشتغالش بیشتر در نظم کردن قصاید زهد آمیز و غزلهای صوفیانه بر شیوه سنائی غزنوی بود – و در ین هر دو زمینه نیز آثار ارزنده و دلاویز به وجود آورد . درین مدت غیر از مثنویات سنایی که شهرت بعضی اجزای آنها خاطر فرید الدین محمد را به تقلید و تتبع آنها جلب می کرد منظومه یی چند که از شاعران اران و عراق به خراسان می رسید نیز علاقه وی را بهنظم مثنویات می افزود . شاید تحفه العراقین خاقانی و مخزن الاسرا نظامی هم در همین ایام به خراسان رسده بود . در واقع در همین اوقات یا چندی بعد که مسافران ری و عراق اشعار نظامی را به خراسان آورده بودند و عوفی مولف تذکره لباب الباب نمونه هایی از نظم نظامی به دست آورده بود . چنان پیداست که از همین ایام تا نزدیک به پایان عمر اوقات عطار , بیشتر در نظم مثنویات گذشت و تقریبا تمام اندیشه او درین سی یا چهل سال پایان عمر صرف تامل در حالات و مقامات روحانی , مطالعه در احوال و اقوال مشایخ و تفکر در مقالات ابدال , مجذوبان , و اولیا گشت .

در تمام این مدت , شیخ بازار , خود را از رویدادهای عصر بر کنار نگهداشت . شایعات مربوط به قران کواکب و بروز طوفان که حکم انوری در آن باب معروف است , و همچنین ماجراهای مربوط به منازعات خوارزمشاهیان و خراسان , حتی ظهور سلسله شیخ کبری و اختلاف خلفای او با مشایخ خراسان که در نیشابور رویدادهای روز محسوب می شد هیجانی در او برنینگیخت . چون اندک اسباب معاش برایش حاصل بود از اینکه اسباب معیشت را از مستمری پادشاهان یا از وجوه اهل مدرسه و فتوح اهل خانقاه بجوید فراغتی داشت . معاشرتش ماورای دیدار خویشان و دوستان بازار و محله , تقریبا منحصر به دیدار مشایخ و زهاد عصر بود . جز این هیچ نشانی از هر روزینه او در اشعار و نوشته هایش باقی نیست .

با این حال عزلت جوی و انزوا طلبی وی را از دیدار با شیخ مجد الدین بغدادی صوفی و عارف خوارزمی که مقیم نشابور بود مانع نمی آمد . اما با او , یا شیخ و مرشد او نجم الدین کبری که مجد الدین در خراسان نایب و نماینده او محسوب می شد رابطه مریدی و مرادی نداشت حتی مجد الدین وقتی شیخ بازار به دیدارش می رفت , او را همچون یک شیخ کامل و سالک واصل با نظر تعظیم تلقی می کرد . یک بار که عطار به دیدنش رفت مجدالدین او را به کنایه از مردان خدا خواند. ظاهرا احوال عطار نشابور در آن ایام او را زاهدی متعبد و صوفی یی عاری از دعوی نشان می داد .

در همین سالهای آخر عمر , دیدار بها ولد بلخی واعظ و زاهد معروف خراسان و ماورا النهر برای او مایه شادی و دلنوازی شد . بر وفق روایات مقارن هجوم مغول به ماورا النهر که بها ولد به همراه خانواده خویش از طریق خراسان به بغداد و حج می رفت در نشابور با شیخ عطار دیدار کرد . عطار , جلا ل الدین محمد فرزند بهاولد را که در آن هنگام کودکی نا بالغ بود تشویق کرد و نسخه یی از اسرار نامه خویش را نیز به او هدیه کرد . تاثیری که اسرار نامه و سایر آثار عطار در کلام مولانا باقی گذاشت احتمال وقوع این ملاقات را تایید می کند . با آنکه در آثار مولانا و در هیچ یک از نوشته های عطار به این واقعه اشارت نیست قراین گونه گون هست که این ملاقات را از لحاظ تاریخ قابل قبول نشان می دهد .

نیم قرنی بعد از فاجعه غز (548) فرید عطار به آستانه شصت سالگی نزدیک شده بود – موضعی از عمر که از نیمه شصت سالگی بدان می اندیشد و لاجرم  پنجاه و هشت سالگی (598) برایش با شصت سالگی چندان تفاوت نداشت . اکنون در بازار نیشابور و در بین کسانی که به داروخانه می آمدند شیخ خوانده می شد – شیخ عطار نیشابور . اوقاتش بیشتر در نظم مثنویهای عرفانی یا در تفکر در تنسیق مطالب آنها مصروف می شد . زهدی عاری از ریا در دامنش چنگ زده بود و هر روز او را بسوی عزلت بیشتر می برد – و نسبت به دنیایی که پیرامون او غرق غفلت و جویای لذت بود بی اعتناتر می کرد .

ده و دوازده سالی بعد , که شیخ خود را در قله عمر هفتاد می یافت در شهر خویش تقریبا غریبه بود . آشنایان و همسالانش در گذشته بودند , و در پس آنها نسلهای تازه در رسیده بود , نیشابور حکام و عمال و طلاب و زهاد تازه ی پیدا کرده بود که شیخ پیش از آن آنها را ندیده بود و در آنها به چشم دوستی نمی نگریست . قدرت به دست پادشاهان خوارزم افتاده ود و قدرت مخوف خوارزمشاه – سلطان علاالین محمد – نیشابور را به شدت در کام استباد خویش می کشید .

شیخ عطار با دنیای عصر تقریبا هیچ رابطه یی نداشت . در خلوت انزوای او , در مسجد یا خانه , چیزی جز اندیشه خدا راه نداشت – خوف عاشقانه , رجا عاشقانه , و عبادت عاشقانه . نسبت به بیماران خویش شفقت پدرانه را هرگز گم نکرده بود اما خود او غرق در رویاهای صوفیانه بود – رویاهای صوفیانه یک سالک بی مرشد , یک شیخ بی خانقاه . اندیشه این جستجوی عاشقانه در خواب و بیداری , در خلوت و در بین عام خلق او را دنبال می کرد . دلنگرانی او خدا بود – یاد او هرگز خاطرش را ترک نمی کرد . این عظمت بی پایان نامرئی هدف تمام احساسات , تفکرات و رویاهایش بود . او را می جست , او را دنبال می کرد و می خواست در آن فانی و مستهلک شود .

در غزلیات خویش هر چه از عشق می سرود مربوط به این لایتناهی دسترس ناپذیر بود – که غزل او را قلندرانه , نومیدانه و احیانا بی بند و بار می کرد در منظومه یی که به نام اسرار نامهخ سرود , رازهایی را جستجو می کرد که می تواند او را تصفیه کند , از آلایش ها بیرون آورد و شایسته عشق وی سازد . در آنچه به نام تذکره الاولیا جمع آورد رد پای پویندگان راه خدا را دنبال کرد – با شوق و آرزویی که لفظ به لفظ این اثر آن را بی نقاب می کرد . در الهی نامه هر چه را ما سوای او بود , افسانه , پندار و یا رمزی از عظمت و کمال بی انتهای او نشان می داد . در مصیبت نامه , در جستجوی ره یافت او به دامن هر نبی و هر ولی دست زده بود و در منطق الطیر به دنبال مرغ سلیمان تا آستانه فنا به پیشگاه او راه یافته بود – و با این حال عشق او , وصل و فراق او , و قرب و بعد او روزها و شب ها خاطرش را  در رویاهای طلایی فام  عاشقانه مستغرق  می داشت .

از فاجعه غز (548) تا فاجعه معول (618) هفتادسالی می گذشت و درین مدت عمر شیخ لااقل به حدود هفتاد و هشت رسده بود . اما طول مدت استغراقش در عزلت و زهد و ریاضت , نیروهای جسمانی او را به شدت و بیش از اقتضای این عمر به تحلیل برده بود . در این سنین اگر هم می خواست ار آنچه در بیرون از عزلتکده او روی می دهد آگهی به دست آورد , چشم و گوش و زبانش دیگر یارای آن را نداشت – وجان و دلش در حالی بود که جز عشق دیدار , و شوق دریافت لقا محبوب هیچ چیز علاقه اش را بر نمی انگیخت .

 

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i31.tinypic.com/2zflk5e.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

نحوه شهادت عطار

 

نیشابور در کنار شادیاخ در فاصله حمله غز ها تا حمل مغول دوباره به عظمت و قدرت گذشته اش دست یافته بود . باروی شهر مرمت شده بود , بازارش دوباره رونق یافته بود و "احداث" و "مطوعه" اش که در ثغزها اوقات می گذراندند درین فاجعه برای دفاع از آن , بازگشته بودند , آمادگی نشان می دادند . از وقتی شهر هدف هجوم واقع گشته بود , جوانان نیشابور با جنب و جوش فوق العاده یی آماده درگیری با "کفار" مهاجم بودند . بر خلاف دوران غز که نیشابر در آن ماجرا غافلگیر شد , این بار بدون هیچ تردید و تزلزلی با مهاجم به چالش و مقاومت ایستاد . در مقابل خود باختگی سلطان محمدکه با ضعف و خواری از پیش سپاه چنگیز گریخته بود و ماورا النهر و خراسان راعرضه قتل و کشتار دنبال کنندگان خویش ساخته بود , احداث غیرتمند خراسان در شهرها در ایستاده بودند – و در نیشابور که خاطر هجوم غز را هوز به خاطر داشت برای آنها تسلیم به مهاجم کافر و وحشی غیر ممکن بود .

بالاخره شهر به محاصره افتاد و محاصره طول کشید . از هر دو جانب کوشش و کشش در میان آمد . مغول تا اینجا با چنین مقاومت سر سختانه یی بر نخورده بود . اهل نیشابور حتی یک تن از عزیز کردگان چنگیز را که داماد "خانگ نیز بود کشته بودند . لاجرم بی آنکه این مقاومت در هم بشکند پیشرفت قوم به آنسوی خراسان ممکن نبود . ازین رو در دفع آن از جانب آنها به جد تمام پافشاری شد .

سرانجام شهربا شادیاخ , به دست دشمن افتاد (صفر 618) و عرضه غارت و کشتاری بی امان گشت . طی دو هفته به خون کشیده شد , تمام آن به غارت رفت , بکلی ویران شد و تقریبا با خاک یکسان گشت و تبدیل به دشت و بیابان شد . هیچ کس از مرگ که در موکب خان مغول از هم سو روان بود نرست . معدودی صنعتگران و محترفه هم که از دیگران جدا شدند و به درگاه خان فرستاده شدند زندیگیشان مرگ واقعی بود .در شادیاخ هر کس از بیغوله ها مجال فراری یافت در دم دروازه های ویران به اسارت قوم افتاد .

عطار پیر , فریدالدین محمد شاعهر و عارف سالخورده م در همین احوال بنا بر مشهور بر دروازه شهر به دست مغول به قتل آمد . در صحت این قول جای حرف است اما چنان می نماید که با وجود ناتوانی و بی دست و پایی که عمر طولانیش وی را بدان محکوم کرده بود , برای فرار و رهایی برای هیچ کس ممکن نبود .

عطار در سال 618 هجري بدست سپاهيان مغول به شهادت رسيد.قديمي ترين ماخذ درباره پايان كار عطار روايت ابن الفوطي است كه ميگويد " واستشهد علي يدالتتار بنيسابور" كه به موجب آن معلوم مي شود كه عطار به مرگ طبيعي نمرده و شربت شهادت نوشيده و محل قتلش نيشابور مي باشد.

خانه و داروخانه او مثل هر چه خانه و دکان دیگر که در شهر بود به ویرانی کشیده شده بود . زن و فرزندانش هم ظاهرا از کشتار نرستند . آنچه او از آن به "ده ما" تعبیر می کرد و به احتمال قوی زادگاه پدر و پاره یی مزرعه در خارج از شهر بود , سرنوشتش نامعلوم ماند . ارتباط دهها درین مدت با شهر قطع بود اما ده ها هم کمتر از شهر ها غارت نشده بود ند .

شهر چنان غارت شده بود که از آن جز تعدادی خرابه ها ی دود زده , چیزی نماند . در سراسرویرانه بازمانده از آن جز بانگ سگ و خروس و زوزه گرگ وشغال هیچ صدایی شنیده نمی شد . آنها را هم کینه جویان وحشی خوی , از دم تیغ گذراندند. عطار پیر , که در کودکی از فاجعه غز جان به در برده بود, در فاجعه مغول بسختی جان سپرد .

درباره نحوه شهادت شيخ فريدالدين عطارگوناگون نوشته اند، علي صفي(متوفي939)مي نويسد:" چون هلا كوخان درنيشابور قتل عام كرد يكي از مغولان تاتار دست شيخ عطار گرفته بود ومي برد كه اورا درقتل عام سر از تن بردارد وشيخ در آن حال وقت خوش بود.توجه غلبه كرده روي به قاتل كرد وگفت:

به اين كه تاج نمدي برسرنهي وتيغ هندي بركمربندي وازجانب تركستان به مكرودستان برآيي پنداري ترانمي شناسم . پس درآن محل تيغ ازنيام بركشيدوشيخ برسرپانشانيدوشيخ بالبداهه اين رباعي گفت:

دلدار به تيغ دست برداي دل بيـــن                   بـــربند ميـــــان وســرپـاي نـشين

وآنگه به زبان حال ميگو كه بنوش                  جام از كف ياروشربت باز پسين"

 

ويا شيخ بهائي مي نويسد: :"وقتي لشكر تاتار به نيشابور رسيد واهل نيشابور راقتل عام مي كردند ضربت شمشير بردوش شيخ عطاررسيد باهمان ضربت ازدنيا رفت، نقل كرده اند كه وقتي خون از حراقش مي ريخت ومرگش نزديك شده بود شيخ با انگشت خود ازخون خود برديوار اين رباعي رانوشت.

دركـــــوي تورسم فرازي اينســت                      مســــتان تراكمند بازي اينست

بااين همه رتبه هيچ نمي يارم گفت                      شايد كه ترابنده نوازي اينست "

        

در هرحال از ملک و خانه و ثروتش جز ویرانه یی نماند . اوقاتش که صرف مطالعه و تفکر و نظم شعر می شد آشفته شد و در یک فاجعه چاره ناپذیر به پایان رسید . از هفتاد هشت سال عمری که آن را درعشق خلق وخالق بسر برده بود جز نام چیزی برایش نماند. آنچه ماند نوشته هایی بود که نسخه هایش مدتها قبل ازین حادثه به شهرهای اطراف رفته بود یا همراه معدودی گریختگان از شهر برده شده بود – یک کتاب نثر , یک دیوان شعر, وچند منظومه مثنوی که حاصل تمام یک عمر زهد , یک عمر ریاضت , و یک عمراندیشه وعشق روحانی بود . عمری که بدینگونه در میان دو فاجعه خونین گذشت آیا مایه تعجب است که حاصل آن اینهمه درد آلود , پر سوز و آکنده از مرگ اندیشی باشد؟بیشتر این عمر را عطار در نوعی عزلت سر کرد – اما عزلت او بکلی قطع ارتبط با خلق نبود.

                  ****************************************

آثار عطار

سخن عطار ساده و گیراست. او برای بیان مقاصد عرفانی خود بهترین راه را که همان آوردن کلام ساده و بی پیرایه و خالی از هرگونه آرایش است انتخاب کرده است. او اگر چه در ظاهر کلام و سخن خود آن وسعت اطلاع و استحکام سخن استادانی همچون سنایی را ندارد ولی آن گفتار ساده که از سوختگی دلی هم چون او باعث شده که خواننده را مجذوب نماید. همچنین کمک گرفتن او از تمثیلات و بیان داستان ها و حکایات مختلف یکی دیگر از جاذبه های آثار اوست. آثار این شاعر عبارت اند از:

منطق الطير: يكي از برجسته ترين آثار عرفاني در ادبيات جهان است و شايد بعد از مثنوي شريف جلال الدين مولوي,هيچ اثري در ادبيات منظوم عرفاني,در جهان اسلامي,به پاي اين منظومه نرسند و آن توصيفي است از سفر مرغان به سوي "سيمرغ" و ماجراهايي كه در اين راه برايشان گذشته و دشواريهاي راه ايشان و انصراف بعضي از ايشان و هلاك شدن گروهي و سرانجام رسيدن"سي مرغ"از آن جمع انبوه به زيارت "سيمرغ", در اين منظومه لطيف ترين بيان ممكن از رابطه حق و خلق و دشواريهاي راه سلوك عرضه شده است(1).منطق الطير مثنويي است به بحر رمل مسدس مقصور,مشتمل بر 4458 بيت.نام اين كتاب در آثار عطار" مقامات طيور" و نيز"منطق الطير" ذكر شده,چنانكه در آخر همين منظومه مي گويد:

 

ختم شد برتوچوبرخورشيد نور..................... منطق الطير و مقامات الطيور.

 

ولي شيخ عطار در تسميه منطق الطير بي گمان منظورش زبان استعداد و ظهور مرتبه و مقام هر يك از مردان و روندگان طريق حقيقت است.مشهور ترين وعميق ترين مثنوي عطار منطق الطير اوست كه درآن ضمن اجماع مرغان وسوال وجوابي كه بين انها وهدهد پيش مي آيد عطار از مقامات تبتل تا فنا واز سلوك وسير الي الله و از هفت وادي ويا به تعبير مولوي هفت شهر عشق سخن گفته وبا آوردن حكاياتي كوتاه وشيرين گفته هاي خود را تاييد كرده است.البته هم طرح كلي داستان اصلي وهم حكايتهاي ضمني ان در ادبيات فارسي بي سابقه نيست وپيش از عطار هم وجود داشته است, اما عطار با طرحي روشن وزيبا به گونه اي به انديشه هاي عرفاني خود پيوند زده كه منطق الطير او اثري ابتكاري عميق وجاوداني شده است.سابقه اين حكايت به آثار ادبيات فارسي محدود نمي شود بلكه در يونان وهند قديم هم صورتهايي از اين داستان وجود داشته است. گفتگو از پرواز روان انسان در سخنان پارميندس يوناني(450-540پ.م) در معراج نامه آمده است.افلاطون نيز در گفتگوي " فايدروس " روان آدمي را به ارابه ران واسب بالدار تشبيه كرده است.با وجود اين ريشه اين حكايت را مي توان مانند بسياري از داستانهاي ديگر در تعاليم اسلامي وقرآن جستجو كرد چنانكه واژه " منطق الطير"از داستان سليمان,در قرآن كريم سوره نمل آيه 16 گرفته شده است,وبه احتمال قوي جمع شدن مرغان وحركت آنها ظاهرا ماخوذ از قرآن است كه راجع يه داود مي گويد: پرندگان مجتمع همگي به سوي او روان بودند(سوره ص آيه 19).

در فرهنگ اسلامي نخستين كسي كه اين داستان را مطرح كرده ابوعلي سينا است كه روح را به مرغي تشبيه كرده است.منطق الطير يكي از آثار جاويدان ادب فارسي است كه با هيچ يك از داستانهايي كه در اين زمينه نوشته شده است قابل قياس نيست.اين كتاب پس از حمد خدا ونعت رسول(ص) وذكر مناقب چهار يار و اندرز به متعصبان شروع مي شود و به وصف سيزدهمرغ كه هر يك نمودار صفتي هستند و شيخ عطار دروصف آنها از قصص ديني و اطلاعات ساده عاميانه استفاده مي كند و در حقيقت اين قسمت به منزله زمينه سازي و تمهيد مقدمه است براي ورود در اصل مطلب و طرح اساسي كتاب.اما طرح اصلي عبارتست ازاجماع مرغان ومجمع ساختن آنها براي برگزيدن و پيدا كردن پادشاهي كه بر آنها فروانروايي كند زيرا معتقد بودند كه بدونپادشاه زندگي كردن و آسوده زيستن كاري دشوار است. در اين جمع هدهد بپا مي خيزد و سخن مي گويد و خود را بدانكه فرستاده سليمان سوي بلقيس بوده وصف مي كند و سيمرغ را شايسته سلطنت و فرمانروايي بر مرغان معرفي مي نمايد و از آن پس هر يك از مرغان عذري را پيش مي آورند ولي هدهد هربه هر كدام از آنها جوابي شايسته مي دهد و آنان را قانع مي كند تا به اتفاق او را به هدايت و پيشوايي انتخاب مي كنند و او بر كرسي مي نشيند و سخن گفتن را آغاز مي كند,مرغان مشكلات خود را عرضه ميكنند و هدهد پاسخي مناسب ودرست مي دهد ومنازل و مدارج طلب را بشرح باز مي گويد,مرغان به راه مي افتند و اكثر در طلب مقصود جان مي بازند تا سي مرغ نحيف و بال و پر سوخته به حضرت سيمرغ مي رسند و آنجا در مي يابند كه طلب و مطلوب يكي است زيرا آنها "سي مرغ" طالب بودند,كه مطلوب مورد نظرشان" سيمرغ " بود. مقصد حقيقي عطار در اين مثنوي بيان كيفيت وجود و رسيدن او به درجه ارادت است كه اين معني را در ضمن مجمع ساختن مرغان وانتخاب هدهد به راهنمايي با اشاررت و كنايه باز گو نموده است و پس از آن به ذكر حالات مختلف مريدان ووسواس و خطراتي كه در وقت سلوك براي آنها پيش مي آيد پرداخته وعلاج هر يك را بيان نموده و موانع و قواطع طريق را نشان داده است.جوابهاي هدهد اغلب تمام و مقنع وبعضي نيز ناقص و ناپذيرفتني است ولي به هر حال اين سوال و جوابها نمونه طرز تفكر مريدان ومشايخ ومباحثي است كه در خانقاهاي قرن ششم وهفتم مي افتد مي تواند باشد ونمي توان قيمت ادبي آن را انكار كرد.در اين مثنوي بحث مي شود از سلوك وسيرالي الله ومقامات تبتل تافنا كه آخرين مرحله ايست كه مرغان بدان واصل مي شوند ولي بيشتر نظر شيخ متوجه به ذكر آفات سلوك وقواطع طريق وبه درستي كه عطار خوب توانسته آن امراض و آفات را تشخيص دهد و علاج آنها را باز گو نمايد وتفاوت آن با كتاب ديگر وي "مصيبت نامه" در همين جاست زيرا درمصيبت نامه نيزاز سير في الخلق وسيرالي الله بحث كرده ولي در آن مثنوي به ذكر منازل و مدارجي كه سالك بايد از آنها بگذرد همت گماشته بدون آنكه شرح آفات وموانع آن را بر عهده گرفته باشد.روش شيخ در اين مثنوي مانند ساير آثار وي(بر خلاف اسرار نامه)ان است كه مطالب بسيار غامض و نكات دقيق را به زباني روشن و ساده بيان مي كند و اگر لازم باشد گفته خود را با احاديث و امثال يا حكايات ظريف ودلكش تاييد مي نمايدوتوضيح ميدهد بدون آنكه به طرح اشكالات وجواب آنها مشغول گردد وبه اثبات گفته خود ورد و نقض عقيده مخالف بپردازد وبدين سبب اين منظومه هر چندبسياري ازرموزواسرارعرفان وتصوف رامتضمن است باز هم مانند اشعار وغزلهاي عاشقانه موثر ودل انگيز است وشايد خواننده حس نكند يا كمتر دريابد كه با چه مطالب دقيقي سروكاردارد,همان مطالب كه دركتب ديگران چنان بيان شده كه با وجود شروح و حواشي بدرستي روشن ومعلوم نمي گردد.طرز بيان عطار در تمام مثنيهايش مخصوصا در اين منظومه با آنكه زمينه كار,پرداختن به خوارق عادات غير قابل قبول واغراقهاي زياد صوفيانه را فراهم آورده است,با اين حال واقع انگاري او در زبان شعر بيش از زبان نثر است.

                   **************************************

 <a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i27.tinypic.com/51psvo.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

حکایت شیخ صنعان/منطق الطیر

داستان حکايت عاشق شدن پيري است از پيران صوفيان که در اطراف بيت الحرام به روايتي 700 و به روايتي400 مريد داشته است و تمام واجبات ديني و شرعي را انجام داده و عبادات زيادي براي آخرت خود ذخيره داشته است.

از قضا يک شب در خوابي مي بيند که از مکه به روم افتاده و بر بتي مدام سجده مي کند. پس از اين خواب او پي مي برد که زمان سختي و دشواري (آزمايش الهي - يکي از عقبات صعب سلوک) فرا رسيده:

يوسف توفيق در چاه اوفتاد                عقبه اي دشوار در راه اوفتاد

او بايد خودش را به آزمايش الهي بسپارد. وي در حالي که به نجات و حفظ دين خود اميد دارد با جمع کثيري از مريدان خود، راهي شهر روم مي شود.

در آن شهر شيخ بر دختري ترسا، ساکن يکي از ديارات مسيحي که (اين دير) در روم (بيزانس) عاشق مي شود.

ناگزير بحکم آنچه در رويا به او نموده بودند عازم روم مي شود و آنجا گرفتار عشق دختري ترسا و روحاني صفت مي گردد و براي خاطر معشوق ايمان مي دهد و ترسائي مي خرد و چنان در عشق ظاهر گرفتار مي شود که خمر مي خورد و زنـّار (1) مي بندد و خوک باني پيشه مي کند و دست از اسلام و مسلماني مي شويد. مريدانش سعي مي کنند تا با پند و اندرز شيخ گمراه خود را به راه آورند و چون از تغيير وضع شيخ خود مأيوس مي شوند از او قطع اميد مي کنند و به حجاز برمي گردند و گزارش اعمال او را به مريدي که هنگام سفر روم غايب بود مي دهند. او آنها را سرزنش مي کند که چرا شيخ خود را در چنان حالي رها کرده اند و شب هنگام با تضرع و زاري از خدا مي خواهد تا شيخش را از گمراهي نجات بخشد. سرانجام خواجه کائنات (ص) را در خواب مي بيند که به او بشارت رهايي شيخ را مي دهد. روز ديگر او با مريدان عازم روم مي شوند و شيخ را که زنـّار بريده از نو مسلمان شده است با خود به حجاز مي آورند. اما دختري که باعث آن ماجري شده بود پس از مراجعت شيخ احوالش دگرگون مي گردد و عاجز و سرگشته ديوانه وار سر در پي شيخ مي نهد و به دست او اسلام مي آورد و جان شيرين را سر ايمان خود مي نهد:

آخر الامر آن صنم چون راه يافت ذوق ايمان در دل آگاه يافت 

شد دلش از ذوق ايمان بي قرار غم درآمد گرد او بي غمگسار

گفت شيخا طاقت من گشت طاق من ندارم هيچ طاقت در فراق

مي روم زين خاندان پر صداع الوداع اي شيخ عالم الوداع

چون مرا کوتاه خواهد شد سخن عاجزم، عفوي کن و خصمي مکن

اين بگفت آن ماه و دست از جان فشاند نيم جاني داشت بر جانان فشاند

گشت پنهان آفتابش زير ميغ جان شيرين زو جدا شد اي دريغ

(منطق الطير –شرح دکتر سيد صادق گوهرين- بيت 1580تا 1586)

تبديل کلمه صنعان به سمعان شايد از اين جهت باشد که در روم ديري بنام صنعان وجود نداشته. خاصه آنکه ياقوت در ذيل کلمه صنعاء در انتساب صنعاني شک کرده و آنرا امري موهوم مي انگارد (معجم البلدان - ج5 ص 394) اما ديارات متعددي در روم و توابع آن خاصه در اطراف شام و دمشق و غيره بنام سمعان موجود بوده است که در کتب جغرافياي قديم بتفصيل از آنها اسم برده شده است (ر. ک. : مسالک الابصار ج1 ص 351 و معجم ما استعجم ج 2 ص 585 و معجم البلدان ج 4 ص 148 و مراصدالاطلاع ص 177 و مقدمه شيخ صنعان از نگارنده صفحه ح و ط).

شيخ صنعان يا شيخ سمعان ؟             

شيخ سمعان: در تمام نسخ خطي و چاپي منطق الطير، اين اسم به صورت شيخ صنعان آمده است و فقط در اين دو نسخه که متن اين کتاب قرار گرفته به اين صورت نقل شده است.در بسياري از تذکره ها و کتب لغت و اصطلاحات صوفيان شيخ صنعان را مراد و مرشد عطار دانسته اند و آورده اند «صنعان نام شيخي است که هفتصد مريد برابر خود داشت و در ميان ايشان واصل حق و کامل مطابق بودند و خواجه فريد الدين عطار هم يکي از جمله ايشان بود (کشف اللغات و الاصطلاحات ذيل کلمه صنعان) و آن مريد را که هنگام سفر شيخ غايب بود و باعث نجات او از گمراهي شد عطار تصور کرده اند. - برخي شيخ صنعان و حکايت او را مربوط دانسته اند بسر گذشت ابن سقاء فقيه مشهور قرن ششم که به روم رفت و مسيحي شد (جستجو در احوال و آثار فريد الدين عطار نيشابوري ص 90-) اما اين حکايت بعينه درباب دهم تحفة الملوک امام محمد غزالي به نام شيخ عبد- الرزاق صنعاني که پيري صاحب کرامات بوده است نقل شده است. کيفيت نسخه منحصر بفرد تحفةالملوک غزالي را دانشمند ارجمند مجتبي مينوي در شماره 3، سال هشتم مجله دانشکده ادبيات ذيل عنوان «از خزاين ترکيه» صفحه 10 به تفصيل آورده است و ضمناً تحقيقات فاضلانه اي تحت عنوان شيخ صنعان نموده است که قسمتي از آن عيناً در اينجا نقل مي شود:

«ترکيب اين عنوان از مقوله اضافه است، اضافه شيخ به شهر صنعان، و مراد همان شهر است که صنعاء ناميده مي شود از بلاد يمن. شيخ عطار حکايت را بايد از کتاب غزالي گرفته باشد، هر چند که در تحفة الملوک ديگري که ذکر خواهم کرد نيز اين اسم آمده است. اگر اين شيخ عبدالرزاق وجودي تاريخي باشد معلوم مي شود زمان او قبل از پانصد هجري بوده است که زمان تقريبي کتاب غزالي است. اينکه صنعاء را سابقاً صنعان مي گفته اند بدو دليل ثابت مي شود: اولاً اين شعر از خالد بن صفوان القناص:

جاء واعلي مهل من غير ماعلل          يمشون في حلل من و شي صنعان

از قصيده معروف به العروس (الطرايف الادبيه، قاهره 1937ص 111) ثانياً ياقوت حموي در معجم البلدان (ذيل کلمه صنعاء) از قول نصربن احمد الفزاري الاسکندري (متوفي بسال 561) که از علماي نحو بوده است نقل مي کند که صنعان لغتي است در صنعاء (يعني صورت ديگري از اسم آن شهر است)، ولي خود ياقوت در صحت اين قول نصربن احمد شک کرده و حدس زده است که او از آن سبب که منسوب به صنعاء را صنعاني مي گويد به اشتباه افتاده است ولي حق با نصر بوده است.

و اما اينکه مراد از شيخ صنعان در مثنوي عطار همين شيخ عبدالرزاق صنعاني مذکور در تحفة الملوک بايد باشد از اينجا مبرهن مي شود که عين قصه از غزالي است و شاعر ترک معروف به گلشهري هم که منطق الطير را بترکي ترجمه کرده است و در سال 717 هجري بپابان برده است عنوان اين فصل را "داستان شيخ عبدالرزاق" آورده و ابيات او در اين باب چنين است:

بو مثل بيله شکر افشان و تر داستان شيخ صنعان در مگر

واردي صنعان شرنده براولو گلگل دريا ورجي درلر طلو

عبدالرزاق ايدي اول اولو کم بلشدور وردي حقه يدي

(منطق الطير گلشهري چاپ عکسي ص 22 ببعد)

اما عبدالرزاق نامي از اهل صنعان (صنعاء) که از براي او حکايتي چنانکه غزالي و عطار آورده اند پيش آمده باشد بنده هنوز در کتابي معتبر نيافته ام. بلي، عبدالرزاق ابن همام نامي صنعاني از محدثين بسيار مشهور و موثق بوده است که در 126 هجري متولد و در 212 هجري در گذشته است و گفته اند که بعد از رسول الله (ص) کسي نبود که براي ديدنش بآن اندازه مردم تحمل رنج سفر کرده باشند که براي ديدن اين عبدالرزاق و شنيدن اقوال او ... ولي بعضي روات بر او دو عيب مي گرفتند يکي آنکه در اواخر عمر کور شد و نمي توانست با صول خود مراجعه کند و سهوها و خطاها از او سر مي زد، ديگر آنکه مفرط در تشيع بود و در مورد معاصرين علي بن ابي طالب (ع) مانند خلفاي راشدين و معاويه الفاظ موهن بکار مي برد.

حال آيا تصور مي توان کرد که اين حکايت نصراني شدن عبدالرزاق صنعاني از جمله موهومات ناشي از "يک کلاغ چهل کلاغ" باشد، و از اينجا پيدا شده باشد که عظمت مقام اين عبدالرزاق بن همام حميري صنعاني را در علم اسلام دانسته باشند، و در عالم تعصب تسنن آن عقيده افراطي تشيع او را همرتبه با نصراني شدن و زنـّار بستن شمرده باشند و بعدها نسبت نصراني شدن باو بسته و بتدريج جزئيات افسانه را تکميل نموده و در افواه انداخته باشند؟ از عجايب اينکه در ميان عيسويان قصه اي شبيه باين قصه شيخ صنعان موجود است که عنوان انگليسي آن داستان ارسطو است THE LAY OF ARISTOTEL " نتيجه آنکه اين شيخ زنـّار بند صوفي را شيخ صنعان بايد دانست نه پير سمعان و ماخذ حکايت او را در تخفة الملوک غزالي بايد جست نه اقوال ديگر و اين شيخ صنعان و مريد منجي او، شيخ فريد الدين عطار پيرو و مرشد او نبوده اند.

پاورقي:

1) زنار: کمربندي که مسيحيان به هنگام آمدن اسلام به کمر مي بستند تا از مسلمانان تميز داده شوند.

منابع:

منطق الطير(مقامات طيور) شيخ فريد الدين عطار نيشابوري به اهتمام سيد صادق گوهرين

معجم البلدان تاليف ياقوت حموي در ده جلد- چاپ مصر سال 1323هجري قمري (براي اين مطلب از جلد پنجم - ص 394 استفاده گرديده است.

جستجو در احوال و آثار فريد الدين عطار نيشابوري – به قلم سيد صادق گوهرين ص 90

         ................................................................................................

         اسرار نامه:

    كوتاه ترين منظومه عطار اسرار نامه است كه در بحر هزج مسدس محذوف يا مقصور (مفاعيلن مفاعيلن مفاعيل/فعولن) سروده شده است . منظومه اي است مشتمل بر98 حكايات كه در 22مقاله بيان شده است. در اين منظومه عطار بر خلاف ساير مثنويهايش حكايتهاي كوتاه فرعي را در ضمن يه حكايت جامع نياورده بلكه آنها را به صورت مقاله ها وخطبه هاي جداگانه تنظيم كرده است كه هر يك شامل حكايتها وتمثيلهايي است واز اين نظر بي شباهت به حديقة الحديقه سنايي ومخزن الاسرار نظامي نيست.مقالات اين منظومه برخي بسيار كوتاه وبرخي ديگر مفصل است ;مثلا, مقاله اول 155 بيت ومقاله هفدهم تنها پنج بيت ومقاله هفتم شش بيت است.تمثيلها وحكايتهايي كه به مناسبت,در اين خطبات نقل شده متضمن نكات دقيق عرفاني وشرح عوالم روحاني است. اين حكايتها بيشتر ماخوذ از قصص وروايات مذهبي واقوال مشايخ عرفا است واغلب كوتاه وساده سروده شده است اما نتيجه اين حكايتها مفصل است.اسلوب كلي داستان پردازي در اين منظومه نيز چون منظومه هاي ديگر عطار مبتني بر ساده گويي واحتراز از تكلف است.گاه حكايتهاي كوتاه در اين منظومه آمده كه در عين اختصار وايجاز معاني بلندي در بر دارد:

عزيزي گفت من عمري در اين كارم                   به عقد ووجد در,بودم گرفتار      

چو پنهان مي شدم من خو نبودم                          چو پيدا مي شدم بودم,چه سودم

قصه هاي كوتاه ديگري هم هست كه نتيجه آن اغلب مفصل تر وچند برابر حكايت است.   

 

اسرار نامه را می توان لوح مشق عطار در زمینه مثنوی سرایی بشمار آورد .شاعر هر گونه فکر , هر گونه احساس و هر گونه طرز بیان را درین لوح مشق تمرین کرد . هنگام اشتغال به نظم آن پدرش ظاهرا به تازگی در گذشته بود و مادرش هنوز زنده بود . عطار ضمن گزارش عبرت ناک و درد آمیزی که درین مثنوی از صحنه نزع پدر می دهد , خود را از زبان پدر "جوان" میخواند و این خود قرینه یی است که نشان میدهد اسرار نامه را در سالهای جوانی باید تصنیف کرده باشد . نشان دیگری که از جوانی او در هنگام نظم این مثنوی حاکی است آنست که اینجا به کنایه خود را تازه کار نشان می دهد – که ره دوردست و مرکب نیست . همواره اینکه یکجا هم در این منظومه اشارت گونه یی به عمر شصت دارد به احتمال قوی باید الحاق کاتبان و یا مربوط به تجدید نظر و احیانا دستکاریی باشد که خود شاعر سالها بعد, در تدوین نهایی کتاب انجام داده باشد.اینکه در مثنوی الهی نامه هم , آغاز کتاب چند روایت مختلف را شامل می شود به ظن قوی باید از تجدید نظر خود وی در تدوین نسخه نهایی باشد. بدون شک اگر اسرار نامه را در سنین شصت سالگی آغاز کرده بود , در نقل قصه نزع پدر خود را جوان نمی خواند, به تازه کاری خود هم اشاره نمی کرد این هم که بر خلاف مثنوی های دیگر اسراری که در این منظومه مطرح می کند به هیچ سوال خاصی پاسخ نمی دهد و تمام ان سوزو درد و توبه و آمادگی برای سلوک روحانی است می تواند قرینه ای دیگر بر تازه کاری شاعر در نظم این گونه مثنوی باشد.اقدام او به تجدید نظر در مثنویات خویش, امریست که  احتمال آن به هیچ وجه بعید نیست و از اینکه ذکر پیری و ضعف حال در جای جای بعضی مثنویات هست نمی توان به طور قطع بر پیری شاعر در هنگام نظم متون حک کرد. به هر حال نشانه دیگری که اسرار نامه از جوانی و تازه کاری شاعر همراه دارد فقدان طرح از پیش ساخته ای است که در سایر مثنویات او هست و اینجا از او نشانی به نظر نمی رسد. ظاهرا نام اسرار نامه , طرز تقسیم و تنظیم باب های آن , و حتی قسمتی از محتویاتش یاد آور مخزن الاسرار نظامی است-چنانکه وضع آن هم از تاثیر شیرین و خسرو نظامی خالی به نظر نمی رسد.بعضی مضمون ها هست که بین اسرار نامه و مخزن الاسرار و حتی بین اسرار نامه و  شیرین و خسرو نظامی مشترک یا همانند به نظرنمی رسد. آیا بعید است که نسخه هایی از مخزن الاسرار نظامی (تصنیف حدود 570)و از شیرین و خسرو او (تصنیفحدود576), در سالهایی که فرید الدین محمد هنوز دست به نظم اسرار نامه نزده بوده است و عمر او هنوز به چهل سالگی هم نرسیده بوده است در خراسان به دست وی رسیده باشد و او را تحت تاثیر اندیشه و کار شاعر گنجه قرار داده باشد؟ در واقع هنگام شروع به تصنیف اسرار نامه عطار به احتمال قوی عمرش از چهل سال در نمی گذشته است و این با آنچه درین کتاب از جوانی خود یاد می کند نا هماهنگ نیست. این هم که نسخه هایی از آثار نظامی درین ایام از آذربایجان و عراق به خراسان آمده باشد غرابت ندارد. چنانکه عوفی صاحب لباب الالباب که در این ایام (ح 580) و تا سی سالی بعد در خراسان و ماورا النهر بود, نسخه های اشعار شاعران عراق و آذربایجان را در دسترس داشت و از انها در تالیفات لباب الالباب خویش قصاید و قطعات نقل می کرد. موارد شباهت بین اسرار نامه با دو مثنوی نخزن الاسرار و شیرین و خسرو نظامی هم تا حدیست که آنرا نمی توان مجرد توارد خواند. به هر حال, هنگام نظم کردن اسرار نامه , که پدر شاعر پیری سپید موی بود و در همان ایام به تازگی در گذشته بود , خود عطار جوان بود , و مثل سالهای جوانی نظامی اوقاتش در زهد و خلوت می گذشت . چنانم می نماید که همین جوانی هم سبب شد تا سلوک روحانی او در آن ایام مثل سلوک شاعر معاصرش نظامی رنگ  ریاضت و زهد متعبدانه یافته باشد . این دوران زهد و تعبد که عطار جوان را , به مجالس واعظان و قصه گویان مساجد که شیوه بیان آنها شامل انذار و تحذیر بود جلب کرد و از تاثیر کلام آنها بود که اولین منظومه او – همانند مخزن الاسرار نظامی و ظاهرا تحت تاثیر آن – به شیوه کلام اهل تذکیر در آمد – با مقالات خطابی و با حکایات تمثیلی در الزام توبه و زهد متعبدانه . اسرار نامه که وزن ان همانند شیرین و خسرو و محتوای آن تقلیدی از مخزن الاسرار نظامی بود , شیوه مخزن نظامی را به نحوی ساده تر و موثرتر دنبال کرد – این منظومه که حدود سه هزار و سیصد بیت دارد همانند مخزن الاسرار نظامی شامل بیست و چند مقاله است – با حکایات , دلالات و تمثیلاتی که در تمام آنها زهد وتعبد بر هر فکر دیگر غلبه دارد و از بسیاری جهات یاد آور مخزن الاسرار نظامی است . چیزی که آن را از محدوده تقلید صرف بیرون می آورد وزن آنست – که تکرار وزن مخزن نیست اما بعضی اندسشه ها و مضمون های شیرین و خسرو در آن هست که در عین حال عطار را نسبت به نظامی از جهات دیگر هم وامدار نشان می دهد .

    البته مقالات نخست کتاب – تقریبا به همان شیوه معمول مخزن – حمد و نعت خدا و رسول است , و تقریبا جایی برای نقل تمثیل ندارد . باقی مقالات شامل حکایات تمثیلی است – غالبا کوتاه و احیانا شامل لطیفه های طنز آمیز , زهد آمیز , انتقادی یا عبرت انگیز . با آنکه هر مقاله جوابی به مساله یی جداگانه است , مجموع کتاب چیزی جز مساله زهد و عبرت را در نظر ندارد . صدای شاعر درین منظومه صدایی است که درد و تاسف وجدان های گناه زده را فریاد می زند , و مخاطب را الزام می کند تا به شوق لقای حق دنیایی را که منزلگاه عصیان و خطاست پس پشت بیندازد. مقالات اسرارنامه به همین سبب تقریبا در تمام کتاب لحن یکنواخت دارد و برای آن کس که در فضای فکر و روح شاعر نفس نمی زند گه گاه تا حد زیادی ملال انگیز به نظر می رسد . کتاب با نام خدا و ذکر توحید آغاز می شود (مقاله اول) – خداوندی که او داند که چونست , از هر چه در تصور انسان می گنجد بیرونست و در وصف او هیچ چیز نمی توان به بیان آورد . چون به ذات او نمی توان راه برد به جمال صنع او باید بسنده کرد . اما طبیعت و ارکان که جمال صنع را باید در آن مشاهده کرد نباید خاطر سالک را به خود مشغول دارد چون در مقابل ذات حق وجود آنها نسبی و اضافی است وجود واقعی به ذات حق اختصاص دارد و اینجاست که گفته آن عارف به خاطر می آید که گفت – که التوحید اسقاط الاضافات (بیت 55). اما جستجوی حق , که سالک عارف آن را هدف خویش می شمارد , جز به عجز و حیرت منتهی نمی شود . مقالات دیگر , که بعد از تحمید می آید , و شامل نعت رسول و یاد کرد صحابه است , حاکی از اعتقاد ساده , و شامل مجموع آن گونه باوریهاست که شاعر را دور از چون و چرا و در مسیر دین العجایز نشان می دهد . در طی چهار مقاله نخست که شامل حمد و نعت و ذکر صحابه است قصه یی نیست . موردی هم برای تمثیل پیش نمی آید . قصه ها از مقاله پنجم آغاز می شود – المقاله الخامسه که مضمون آن عشق است . عشق که در محدوده ادراکات عادی گنجایی ندارد . از همان آغاز این مقاله شاعر , دل – یعنی خود و مخاطب – را به سعی در رهایی از تنگنای آب و گل اندرز می دهد چرا که بی این رهایی دعوی عاشقی نمی توان کرد . اما در روند این رهایی , در بین سایر تعلقات دست و پا گیر , عقل را هم باید به بیرون فرستاد . چون با وجود عشق که استاد کار و شناسای راه است به عقل که طفل نو آموزیست و اسرار رهایی را درک نمی کند نیازی نیست . مقاله یی که بعد از آن می آید – المقاله السادسه – ناظر به بیان این نکته است که عالم محسوسات جز خیالی نیست و هر که بدان دل بندد به حقیقت خود را به خیالی خرسند کرده است . در تقریر این مدعا لحن شاعر فلسفی و تا حدی سو فسطایی وارست اما سوز و دردی که در آن هست دعوی او را صمیمانه نشان می دهد و همین جاست که احساس لحن فلسفی که در کلام هست شاعر را وا می دارد تا از فلسفه اظهار بیزاری کند حتی ظاهرا برای رفع هر گونه شبهه خاطر نشان می کند که طالب این معنی تا از عقل و زیرکی مهجور نشود لطایف آن را درک نمی کند.

     مصيبت نامه:

 يكي ازبرجسته ترين آثار عطار است. شايد پس از منطق الطير او باشد و به لحاظ پختگي فكر و تنوع انديشه ها در كمال اهميت است و ظاهرا به لحاض تاريخي آخرين منظومه عطار به شمار مي آيد(2).منظومه ايست مشتمل بر 7539 بيت به وزن رمل مسدس مقصور كه شيخ آن را در بيان سير آفاق وسفرفي الخلق گفته است.پس از حمد ونعت وذكر معراج ومنقبت چهار يار وحسنين شيخ مقدمه ايترتيب مي دهد مشتمل بر رد كساني كه شعر را مذموم شورده اند ومكروه مي داشته اند.دلايل شيخ در رد اقوال مخالفان شعر مبتني است بر احاديث ورواياتي كه در مدح شعر از پيغمبر(ص) وصحابه نقل شده وقصصي كه دالست بر اينكه پيغمبر وصحابه شعر شعرا را شنيده وپسنديده واينكه بعضي از ياران پيامبر(ص) خود شعر مي سروده اند و اين مقدمه شباهت بسياري دارد به آنچه عبدالقادر جرجاني (متوفي471) در آغاز كتاب معروف خود دلائل الاعجاز در دفاع از شعر وشاعري آورده .آنگاه اساس وطرح كتاب را وصف وخواننده را اندرز ميدهد كه فريفته ظاهر قصه نگردد وبر باطن وسر مطلب نظر افكند وحقيقت را دريابد وبراي روشن شدن مقصود خود,كيفيت خلقت انسان را ازنطفه وماء مهين تا حالت جنين مزادن وباليدن وبر آمدن شرح ميدهد ودقايقي كه در وصف خلقت انسان به كار برده,دلالت دارد بر آنكه شيخ از عقايد حكماء طبيعي واطبا با خبر ومطلع بوده است.پس از آن كه آدمي به رشد وبلوغ مي رسد وبا چشم خرد در اشياء وحوادث جهان واختلاف احوال مردم در امور معاش ومعاد مي نگرد(كه شيخ اين مطلب را به تفضيل بيان كرده) قوت ادراك وتميز ومقايسه احوال مختلف,اورا به طلب حقيقت بر مي انگيزد وامور عالم را به معيار عقل مي سنجد ويا به به اصطلاح شيخ خاك عالم را غربال مي كند ودر نتيجه اين طلب و كوشش عنايت وهاب لم يزل دستگير وي مي شود و ا ين ميان پيري به سر غربال مي آيد كه تا آخرين مراحل سلوك دستگير وراهنماي او بوده است,صفاتي كه شيخ از براي اين پير ذكر ميكند نتيجه مي دهد كه پير به عقيده پيخ وجوديست متصف به صفات الهي وبرتر از مقام بشري(مصيبت نامه,ص 62) هم چنانكه وصيت پير به سالك واندرزهاي وي نمونه ايست ازآنچه شيخ معتقد بوده است كه سالك بايد در سلوك خود رعايت كند وبه راستي بيان شرايط ارادت وطلب است در نظر او(مصيبت نامه,ص64)گفتگوي سالك وپير بسيارجذاب ومهيج است ودل را ازجا مي كند.سالك به هدايت پير سلوك خود را آغاز مي كند,اين سالك فكر انساني است ولي فكري كه ازذكرحاصل گردد زيرا به عقيده شيخ فكر دوگونه است:فكرت عقلي,فكرت قلبي.پس سالك ورونده اي كه به مراتب واطوار خلقت مي گذرد فكرت قلبي است كه شيخ در اين كتاب مدارج سير وسلوك اورا در مقامات مختلف وشوون تجلي حق تعالي از عالم غيب و شهادت شرح مي دهد.سالك فكرت(به تعبير شيخ)از عالم علوي وملائكه مقربين ونخست از جبرئيل سير خودرا آغاز ميكند وقصه درد خود را بر اومي خواند و به انديشه آنكه وي كه حامل وحي وروح پاك است شايد از كنه كارورموز معرفت باخبر باشد راهنمايي ميطلبد ولي جبرئيل با بياني سوزناك وآتشين مي گويد كه او نيز در همين ورطه گرفتار است وراه به جايي نمي برد وسالك نزد پير خود ميرود وقصه خود رابازگو مي كند وپيرمرتبهوامتياز جبرئيل را باز گو ميكند وآن صفتي است كه جبرئيل بدان مشخص وممتاز است و هركه بدان متحقق ومتلبس گردد مي تواند جبرئيل باشد.

ولي سير سالك در اينجا متوقف نمي شود و به ياران جبرئيل(ميكائيل,اسرافيل و عزرائيل) و تمامي عرش و آسمانها وعناصر وانواع واصناف مواليد از جماد ونبات وحيوان رجوع مي كند و باهر يك راز خود رادر ميان مي گذارد وماجراي طلب خويش رادربيان مي آورد وهريك به زباني مناسب سالك را باز مي گردانند بي آنگه گرهي از كار وي بگشايند وسالك بيست وهشت مرحله از جبرئيل تا نوع انسان طي مي كند و در هرمرتبه نا اميد ميگردد واز پير خود باز مي گردد وپير صفت خاص آن را برايش روشن مي سازد و بر آن مرتبه مي گذارند.از مقاله بيست ونهمسالك سير خود را در مراتب انبياء آغاز مي كند و يا به حسب ظاهر كتاب,مشگل خود را نزد ايشان ميبرد آن پيغمبران كه سالك فكرت دست طلب به دامنشان دراز كرده اند عبارتند از: آدم ,نوح,ابراهيم , موسي, داوود , عيسي, محمدمصطفي(ص) .در هريك از اين مقالات كه مجموعا سي وپنج مقاله است پيخ عطار خطاب سالك را با مضاميني كه مناسب مرتبه آن موجود است كه طرف خطاب سالك واقع گرديده آرايش مي دهد واين مضامين غالبا از روايات وقصص مذهبي استفاده شده ودر افلاك وعناصر ومواليد ازمقدمات علوم طبيعي(نزد قدما). با اين تفاوت كه در بيست وهشت مرحله كه قبل از مراحل پيغمبران است هيچ يك از مراتب سالك را به غير خود مراجعه نداده اند ولي انبياء هر چند كه مشگل سالك را چنانكه بايد حل ننموده اند با اين همه پيغمبري كه بعد آمده او را هدايت كرده وگفته اند كه حل اين مشگل بسته به عنايت پيغمبر آخرالزمان است . گفت وگوي سالك با پيغمبران به همين منوال ميگذرد تا به عيسي(ع)مي رسد در اينجا گفته عطار شور انگيز تر مي شود وجواب روح الله را بسط مي دهد وچند نكته مهم از نكات سلوك را در ضمن اين جواب مي گنجاند در صورتي كه نسبت به ديگران اين روش را معمول نداشته است.همين كه سالك به آستان مصطفي وصدر وبدر عالم مي رسد ,شيخ ما جرعه اي از شراب عشق محمدي مي نوشد وسوز و شور ديگري در سخنش پديد مي آيدومستي و آتش زباني آغاز مي كند وبسياري از حقايق توحيد واسرار معرفت را از باطن درياييش بر ساحل عبارت فرو مي ريزد واز اينجا درجه اخلاص و صداقت شيخ ما به حضرت سيد كاينات(ص) مشهود مي گردد وهمين جاست كه شيخ دور انديش نكته بين ما پس از عبوراز مراتب خلقت واطوار آفرينش سر اخلاص بر آستان عبوديت وبندگي شخصي مي گذارد كه اسرار توحيد وعشق الهي را به جهانيان آموخته وتشنگان تفته جگر را اززلال معرفت سيراب تموده است.در اين مقاله شيخ از زبان معرفت بارمحمد مصطفي(ص)اسرار فقر را به سالك مي آموزد واو را به طي پنج وادي كه از اين پس شروع مي شود ومراحل سير انفس است دلالت مي نمايد.

اين پنج وادي يا پنج مرحله عبارتند از:

1-      حس

2-      خيالل

3-      عقل

4-      دل

5-      جان

طرز گفتار وزمينه سخن شيخ در اين ابواب نيز مانند سابق است با اين تفاوت كه در شرح دو وادي آخر (دل,جان) گفتارش بسيار سخت وآتشين مي گردد وبسياري از لطايف تصوف ودقائق عرفان رابيان مي كند ودر مقاله چهلم ودر شرح وادي جان,كتاب مصيبت نامه خاتمه مي يابد ومراتب سير آفاق وانفسي نيز تمام مي شود.اين مقامات مراحلي است كه هرگاه سالك آنها را طي كند به ححق واصل مي گردد وسعه وجودش به جايي مي رسد كه همه چيز را در خود مي بيند(مصيبت نامه,ص 55) وچنانكه گذشت سفر في الخلق وسيرالي الله تا همين حد است كه عطار باز گفته است وپس از اين نوبت به سير في الله وسفرفي الحق مي رسد كه شيخ مدعي است كه براي آن نيز مي توان كتابي جداگانه نوشت ولي اين امر موقوف اجازه حضرت ودستوري پيشگاهست.

آن سفر را گر كتابي نوكنم                                        تا ابد كون پر پرتوكنم

گر بود از پيشگه دستوري                              نيست جانم را زشرحش دوري

ليك شرح آن بخود دادن دادن خطاست           گر بود ازني از آن حضرت رواست

                                                                        (مصيبت نامه,ص 364)

وحقيقت آن است كه شرح سفر في الحق ويا سير في الله بعقيده صوفيان ميسر نيست زيرا به منزله سفر بر روي آب است كه نشان پا(جاي پا)در آنجا في الحال ناپديدار مي گردد همچنين سالك در آن مرتبه از خود وآثار خود فاني است.

بي شك طرح كتاب مصيبت نامه در منظومه هاي زبان فارسي تازه ونوآيين است و پيشينيان مثنويي بدين طرح وسبك نسروده اند,شرح سلوك باطني را بسياري از شعرا با جمال وتفصيل بيان كرده اند ولي در ضمن مقالات پراكنده كه مطالب آنها به يكديگر پيوستگي ندارد, ولي به عكس آنها مطلب در اين كتاب متصل وبه يكديگرپيوسته است چنانكه هر مقاله كنجكاويدروني خواننده را تهييج مي كند وبراي براي خواندن مقاله پسين به اشتياق مي افتد وجون مقاله مخصوص يكي از مراتب وجود يا اشخاص الهي وغيبي است وشيخ درخطاب سالك ووصف آن مرتبه مقداري از اطلاعات فلسفي وديني خود راگنجانده ودر مقام چند حكايت بدان پيوسته است اين نكته هر يك از مقالات را تازگي وتنوع خاص بخشيده وبر ظرافت ودلاويزي آن افزوده است.به راستي بايد گفت كه وصفسير آفاقي وانفسي بدين تفضيل ودقت وبا رعايت اين نكات در هيچ يك از كتب صوفيان ديده نمي شود واينكه شيخ هر يك از مراتب وجود را به اعتبارصفت مخصوص خود از قبيل جبرئيل مظهر امر واسرافيل نمودار احيا وميرانيدن وقلم مظهر قدرت وعيسي نمونه پاكي وطهارت است مرحله اي از مراحل سلوك قرار داده ومعني سير آفاق را به خوبي روشن ساخته وبه اشارت فهمانيده است كه مراد از سير تحقق بدين مراتب است,مطلبي است كه ديگران در كتب خود ننوشته اند وكشف اين سر غريب عنايتي است از حق كه شيخ ما بدان اختصاص يافته است.

شيخ در هر مقاله به مناسبت مطلب پس از مقدمه اي كه مشتمل است بر گفتگوي سالك با يكي از مراتب وجود و پير خود چند حكايت مي آورد,عده اين حكايت ها در مقالات كتاب مختلف است واز سه حكايت (مقاله بيست وششم) كمتر واز پانزده حكايت (مقاله بيست وهشتم) بيشتر نيست وتنها در خاتمه كتاب وصفت شعر وحالت خود هيجده حكايت در هم پيوسته است,مجموع حكاياتي كه شيخ در مصيبت نامه چه در مقدمه وچه در مقالات چهل گانه وخاتمه كتاب آورده به سيصدوچهل وهفت حكايت بالغ مي گردد.اين حكايتها كوتاه استوشيخ آنها را ساده وبي آنكه شاخ وبرگي بر آن بيفزايد سروده وغالبابه نظم متن قصه اكتفا كرده است ولي اين روش را شيخ ما در وصف جمال وزيبايي ماهرويان وشاهدان بر هم ميزند وآنجاست كه طبع جمال پرست عاشق پيشه شيخ اطناب را بر ايجاز وصنعت سازي بر سادگي وانسجام ترجيح مي نهد چنانكه در اين موارد(ص76,156,163,280,288,348)ترتيب قصه ها طوريست كه خود به خود به يكديگر پيوند مي يابد وشيخ محتاج نمي شود كه آنها را بوسيله افزودن ابياتي كه به منزله تخلص است(در قصائد)به يكديگر مربوط مي سازد واين معني وحدت شكل وهم آهنگي مطلب را استوار تر ونمايان تر گردانيده وشيخ ما جز در موارد معدودي از اين شيوه انحراف نجسته است بر خلاف حكايات الهي نامه كه از يكديگر جداست وشيخ در ارتباط واتصال آنها چاره جويي كرده ودر ذيل آنها چند بيتي تخلص مانند افزوده است.عطار اكثر قصه ها خوب وجذاب سروده ودر اين پاره اي از آنها مانند قصه بهلول(ص114)ميره عبدالسلام(ص128)مجنون(ص135)نصراحمد(ص189)قصه ديوانه(ص196)ديوانه ديگر(ص219)شيطان وپيغمبر(ص)(ص244)ديوانه وعميد(ص253)ميرزاده وعاشق(ص287)پادشاه وديوانه(ص328)دختر پادشاه ومرد مزدور(ص347)بسيار فصيح وعالي است وبالاخص حكايت صفيه خاتون وخواهر سنجر(ص163)كه در فصاحت لفظ ودقت وصف وحسن تاثير در عداد نمونه هاي درجه اول از آثار استادان سخن تواند بود وهمچنين حكايت محمود وپير خوشه چين(ص159) كه انتقادي است از طرز حكومتهاي قديم وحرصي كه بر جمع اموال داشته اند سخت شيوا ودلپذير افتاده است.بعضي از اين حكايتها جنبه تاريخي نيز دارد مانند حكايت نصر بن احمد(ص189)ونوح بن منصور(ص288)كه دليل اطلاع عطار از حوادث تاريخي عهد ساماني و غزنوي مي تواند باشد وطرز نقل بعضي از آنها مانند حكايت مجنون نشابوري(ص271)چنان است كه گويي شيخ خود ناظر واقعه بوده واز حوادثي حكايت كرده است كه پيش چشم وي اتفاق افتاده اسن,رويهم رفته اسلوب شيخ ساده گفتن واحتراز از صنعت سازي وتكلف است مگر در بعضي موارد كه متكلفانه سخن مي گويد وخواننده را به رنج مي افكند تا صنعتي لفظي درشعر بياوردمانند:

 

سالك جان برلب دل پرنياز                                       گفت با داود داء ود باز

دربر خلقش آنست وبس                                        حله فردوس خلقانست وبس

وهمانطور كه گفتيم شيخ به وصف جمال كه ميرسد صنعت وتكلف بسيار به كار ميبرد وآن جاست كه شيخ مقلد گذشتگان است.

از نكات قابل توجه در مصيبت نامه توجهي است كه عطار به اوضاع اجتماعي عهد خود داشته وبدين جهت پاره اي از طبقات اجتماعي را در روش خود انتقاد نموده است نقد شيخ گاه به طريق اشارت است مانند انتقاد از امرا وحكام وخلفا كه آنها را در ضمن حكايات واز زبان ديگران نقل ميكند واز اين قبيل است نقد هاي دقيق ديني كه آنها را به مجذوبان وديوانگان نسبت مي دهد از آن جهت كه قلم تكلف از روي مجانين بر گرفته اند وبه گفتار وكردار خود ماخوذ نمي شوند وگاهي نيز به صراحت تمام زبان به نقد وخرده گيري مي گشايد وعقيده اش را بي پروا وبدون هراس اظهار مي كند مانند انتقادي كه از متعصبين شيعه واهل سنت (ص38)وانتقاد طبقات اجتماعي(ص60)ونتقد طريقه حكما ومتكلمين واصحاب منطق كه پيرو تعصب وتقليد بودند(ص62-61)واز اين ميان انتقادات ديني ونقد خلفا وحكام را بسيار ظريف وخوش مزه ومفيد سروده است.

ازمسائل مفيد ديگر ودر خور دقت تعريفات شيخ وشرح قسمتي از مصطلحات صوفيان وحكيمان است. شيخ در آغاز كتاب وپيش از ورود به داستان سالك فكرت, روي هم صد اصطلاح را كه اكثر آنها در تعبيرات صوفيان معمول ومتداول بوده شرح مي كند وهريك را دربيتي از شعر با كمال ايجاز ودرعين حال با وضوح تمام

تعريف مي نمايد وجز اين با توجه به مناسبت داستان ,درطي داستان باز هم بعضي ازاصطلاحات را تعريف كرده است مانند تعريف صوفي(ص71)عدل(ص111)و...

علت تسميه اين كتاب به " مصيبت نامه " ظاهرا بدان جهت است كه سالك فكرت مشگل خود را نزد هركس يا هر چيز برده نا اميد باز گشته ومشگلش نا گشوده مانده ودرد طلبش تسكين وخاطر بي قرارش آرامش نيافته است وچه حادثه اي از اين دلسوز تر وكدام مصيبت از اين جانگدازتر مي تواند باشد كه راهروي رازجوي بر عرش وكرسي وصفوف ملايكه وآسمان وزمين وموجودات حسي وغيبي وانبياء وخاصان حق وامينان حضرت ورازداران ملك وملكوت بگذرد و درد ورنجوري خويش را در ميان گذارد ودل رنجورش هيچكس شفايي نبخشد وبيماريش را درمان نكند .ولي شيخ خود نكته ديگري را به جهت نامگذاري "مصيبت نامه " بيان مي كند واين طور نشان ميدهد كه چون در استخراج معاني وترتيب مضامين وتركيب الفاظ رنج بسيار متحمل گرديده وبرسر هر بيت ماتمي داشته .مانند بيت زير:

گر زگفتن راه مي يابد كسي                                گفته من بايدت خواندن بسي

زانكه هر بيتي كه مي بنگاشتم                             بر سر آن ماتمي داشتم

در مصيبت ساختم هنگامه من                             نام اين كردم مصيبت نامه من

                                                                         (مصيبت نامه,ص366)       پایان" مصیبت نامه"  از هر نظر به پایان"منطق الطیر" شبیه است و اندیشه اصلی در آن- که جستجوی خدا و اصل عالم و جهان ظاهر و یافتن آن در خویش است – همانند فکر اصلی است که در " منطق الطیر" به کار گرفته شده.اما تصور خدا در داستان اصلی یا داستان قالب"مصیبت نامه" بسیار ضعیف تر است. در "مصیبت نامه " بیشتر از عالم و در یای ازلی و نور ازلی خداوند و روح علم که با روح عارف متحد است, سخن می رود تا از خدایی مشخص و یا ذاتی که مظهر او باشد.(مانند سیمرغ).

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i27.tinypic.com/23h69fp.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

     ديوان:

 ديوان غزليات و قصايد عطار نيز يكي از متداول ترين ديوانهاي شعر پارسي است كه از همان قرن هفتم همواره مورد علاقه و شوق دوستداران شعر عرفاني بوده است(3). بعد از تذکره الاولیا , دیوان عطار را به احتمال قوی باید دومین تجربه ادبی او در زمینه تالیف شمرد  . این مجموعه , که فاقد هر گونه ترتیب خاصی نیز هست , از اولین تا آخرین نمونه های شعر غنایی عطار را در بر دارد و از مطالعه آن میتوان بسط و توسعه قریحه شاعری را در وجود عطار دنبال کرد .دیوان عطار بیشترش مجموعه غزلیاتست – عاشقانه , عرفانی , و قلندرانه . تعدادی قصاید , معدودی ترجیعات و رباعیات هم در آن هست که در نسخه های قدیمترش یا نیست یا تعداد آنها باز هم کمتر است. از سخنان عطار كه در مقدمه مختار نامه بيان شده استنباط مي شود كه او خود ديوانش را مرتب ساخته است. بيش از صد قصيده و قريب به هزار غزل و قطعه گفته و در ديوان خود نوشته است.

   غزليات وقصايد عطار، به خاطر بيان رموز سيروسلوكي كه در آن بكار گرفته شده با بزرگترين آثار عارفانه ادب پارسي برابر وگاه نيز از بسياري از آنها ممتاز تر است. با اين همه گفتني است كه قسمتي از آنها عبرت انگيز وپند آموزند ودر ضمنآنها عطار همچون اندرزگويي مشفق ودلسوز خامكاران وكارناديدگان را بوداي توفيق رهنمون آمده واز مكارم اخلاق به طور جدي ستايش كرده وهمچنين در مقدمه وسر آغاز قصايد وبعضي از غزليات خويش از عشق ودلدادگي سخن سركرده وناله هاي جگرسوز بركشيده است ودرقطعات خود نيز گاه از عارفان نامي رمزي گفته، گاه به نصيحت گري پرداخته وگاهي هم لطيفه گويي كرده است.اما نمي توان پوشيده داشت كه سخن عشق بيش از هر گفتهديگري در اينگونه اشعار عطارآمده وسخن آفرين نيشابوري، همه جا عشق را ستوده وكوشيده است تا آن راهويدا سازد ورموز آن را به دل دادگان بياموزد.

قديمي ترين نسخه موجود از ديوان عطار در ايران نسخه كتابخانه مجلس شوراي ملي است كه در سال 682و شصت وچهار سال پس از شهادت عطار جمع آوري شده.بطر كلي غزليات عطار را مي توان تحت سه عنوان مندرج نمود و بر اين سه نوع تقسيم نمود:

1-   عادي و معمولي:در نوع اول شيخ مانند اكثر شعرا به وصف زلف و خال و ساير اعضاء معشوق پرداخته و بيانش طوريست كه تاب و تاويل ندارد وپيداست كه عشق و معشوق عادي را وصف مي كند,تعداد اين غزليات 346 مورد مي باشد.

2-   عرفاني:مشتمل است بر عشق حقيقي و ارتباط به شاهد غيبي و مسائل عرفاني و وصف جمال كه دراين نوع به شكلي است كه انصراف شاعر از جمال حسي و توجه او به كمال معني و جمال لم يزلي در خور انكار نيست.

مضامين عرفاني در اين قسم,دور ميزند و غالبا بر مساله فنا و بقا واينكه هستي در نيستي است و مساله تجلي و ظهور حق در اعيان ووحدت وجود و مساله بطون و ظهور حق و اينكه او در يك حال هم ظاهر است و هم باطن.

3- قلندري:نوع سوم را مي توان قلندريات ناميد زيرا بر اساس طرز تفكر قلندريه از تخريب ظاهر و تحصيل بدنامي وعمل كردن بر ضد عادات ورسوم سروده شده و در اين غزليات است كه شاعر از مسجد به ميخانه و كليسا ميرود وبر ترسايان ماهرو عشق مي ورزد و رسوايي را بر نيك نامي تر جيح ميدهد .تعدا اين نوع غزل بسيار كم است واز 71 غزل تجاوز نمي كند. از مجموع غزلهاي عطار 484 غزل به وزن كوتاه وشش تايي(مسدس)وبقيه(274غزل)به وزن دراز وهشتايي(مثمن) است و 554 غزل داراي رديف و باقي آنها (204غزل) غير مردف است.اما قصائد عطار بيشتر جنبه موعضه و نصيحت دارد وازنوع زهديات است و شاعر به روش منبريان و به اسلوب وعظ ديني به ترك دنيا توجه به امور آخرت و عبرت از بي اعتباري عالم حس و ناپايداري عمر و زوال شوون حيات دعوت مي كند و به آيات و روايات متمسك مي شود و در آنها تاثير سبك سنايي وخاقاني محسوس است.آنچه مي توان مسلم فرض كرد اين است كه عطار در جمع و تدوين ديوان خود ترتيب معيني از جهت تاريخ يا موضوع يا وزن و قوافي در نظر نگرفته و بدون نظم وبر حسب اتفاق آنها را مدون ساخته است. 

             مختار نامه:

 كه مجموعه رباعيات عطار است,مشتمل بر حدوددوهزارو سيصد رباعي است و عطار خود در اواخر عمر آنها را در پنجاه باب تدوين كرده و مقدمه اي به نثر نيز در آغاز آن قرار داده است. ظاهرا به دليل افزوني حجم رباعيات بوده است كه عطار,بر خلاف ديگرشاعران رباعيات خود را جدا از ديوان تدوين كرده است يا بخش اندكي از آنها را در ديوان باقي گذاشته وحجم بيشتري را مستقلا و به نام مختار نامه نشر داده است(4),البته استاد بديع الزمان فروزانفر در كتاب شرح احوال خود معتقد است كه مختار نامه به خواهش دوستان تدوين شده است.مختار نامه مصدر است به مقدمه اي منثور بخامه عطار كه درانشاء آن تا حدي تكلف و تقيد به صنايع بديعي موثر افتاده است و آن حلاوت و حسن تاثير كه درتذكرةالاولياء هست در اين مقدمه نيست ولي ازآنجا كه آثار عطار در آن برشمرده شده است متضمن فوايد بسياريست.ابواب پنجاه گانه كتاب در ابواب مختلف و متفرق است بعضي در مسائل عرفاني و برخي در مبادي دين و مذهب وپاره اي امور و احوال شخصي و قسمي نيز در وصف مناظر طبيعي است از قبيل بهار,شب,گل وصبح و بابي چند عاشقانه در وصف چشم و ابرو وخط وخال و لب وبي وفايي معشوق و دردمندي و بيچارگي عاشق,عده رباعيات در اين ابواب و غالبا هرربايي داراي مضامين مكرر است كه عطار با تصرفات شاعرانه گاه آنها را در لباس تو و زيور ابداع جلوه داده است.

    مضامين رباعيا عطار بيشترعارفانه است وقسمتي از انها نيز به عناوين مشهوري همچون "گل وبلبل" و "شمع وپروانه" وهمانند هاي انها، مخصوص شده است كه عطاررا دستاويزي است براي آفرينش مضامين باريك صوفيانه كه همه آنها دلنشين وشورانگيزند وقدرت سخن سرايي وبلند پروازي عقاب انديشه هاي عطاررا، باز مي نماياند نيز گفتني است كه عطار براي بيان حالات خود رباعيات خويش راوسيله ساخته واز آن ميان چندين مضمون جانسوز آفريده است كه رنج هاي پنهان شاعررا آشكارمي سازدو"حسب الحال شاعر" بشمارمي آيند.

 

   تذكرة الاولياء:

در كنار اين چند منظومه و ديوان بايد بايد از كتاب شگرف تذكرة الاولياء او نيز ياد كنيم كتابي كه در ادبيات منثور عرفاني گل سر سبد تمام آثار است. برحسب توالی باید اولین تجربه شیخ در زمینه تالیف و تصنیف بوده باشد.

 نه در فارسي  مانندي براي آن مي توان يافت و نه در عربي.

علامه قزويني، در مقدمه ايكه براين كتاب نوشته، در صفحه هشت از همان مقدمه پيرامون روش نويسندگي عطار ومقام او در جهان قلم، به حق قضاوت كرده وگفته است:

   " .... نثرعطار، بكمال وبالاترين درجه ساده وشيرين است..."

استاد فروزانفر نيز، در اين زمينه، باز نايستاده وضمن تحليل آثار عطار، درباره تذكرةالاولياء نوشته است:

"... انشاء كتاب، از جهت شيريني وسادگي هم كم نظير است وبخصوص عطار در شرح حال بايزيد وشبلي و.... سخن را به سرحد اعجاز كشانيده وداد فصاحت داده وقلم سحر انگيز او، در تراجم احوال اين اشخاص سخت شورانگيز ومستي بخش است...".

 نثري دل آميز كه هر برگ آن ديوان درخشاني از زيباترين شعر هاي منثور جهان است.كتابي است مشتمل بر شرح حال هفتادو دوتن از بزرگان اسلام ومشايخ صوفيه كه آغاز مي شود از حضرت جعفربن محمدصادق(ع) و ختم آن به شرح حال امام محمد باقر است و عطار آن را در دو قسم مرتب ساخته,يكي متقدمان كه از حضرت جعفربن محمد شروع مي شود و آخرين كسي كه در اين قسمت ذكر شده حسين بن منصور حلاج است(مقتول309) .

قسمت دوم تعلق دارد به ذكر متاخران از مشايخ كبار و شروع آن با ابراهيم خواص است(متوفي291) و به ذكر امام محمد باقر(ع) خاتمه مي يابد.در اين كتاب ترتيب تاريخي معتبر نيست و مصنف در اين مورد خودرا آزاد گذاشته.شرح حال هر يك از اين بزرگان با چند جمله مسجع كه غالبا معرف درجه و مرتبه او در تصوف نيز هست آغاز ميگردد كه عطار اين اسلوب را از "حلية الاولياء" تاليف حافظ ابي نعيم احمد بن عبدالله اصفهاني(متوفي430) اخذ كرده.پس از آن عطار چند حكايت از صاحب ترجمه نقل مي كند و سپس كلمات و نقل قول هاي او را در ضبط مي آورد و در آن حكايت هم مقصود او مسائل تاريخي نيست بلكه نظر اصليش متوجه به ايجاد ايمان و حسن اعتقاد نسبت به مشايخ و اكابر صوفيه و هدايت خوانندگان به معارف الهي و طرق تهذيب نفس و تصفيه باطن و تكميل اخلاق و تلطيف حس انساني است.تعدادد حكايات و نقل قول ها بر حسب اشخاص مختلف متغير مي باشد كه بيشتراز همه حكايات از احوال بايزيد بسطامي نقل شده كه حكايات او به هشتادوهفت مورد بالغ مي گردد.انشاء كتاب از جهت شيريني و سادگي هم كم نظير است و بخصوص عطار در شرح حال بايزيد ,شبلي ,جنيد,ابوالحسن خرقاني و ابوالحسن نوري وحسين بن منصور حلاج سخن را به سرحد اعجاز كشانيده و داد فصاحت داده و قلم سحر انگيز او در ترجمه احوال اين اشخاص بسيار شور انگيز و مستي بخش است.شايد بتوان گفت بالاترين خصوصيات آثار منظوم ومنثور عطار آن است كه براي هدايت و راهنمايي جامعه گفته شده و در روزگاري كه غالب شعرا فكر خود را در مدح و هجو و هزل بكار مي برده اند او نظر خود را از امرا و حكام به جامعه انساني و خدمت به حقيقت منصرف ساخته و بشر را به بيگانگي و وحدت و بلند نظري و دوري از تعصب دعوت كرده و وظيفه اي را كه هر مرد صاحبدلي بايد بر عهده گيرد به گردن گرفته و در ادا كردان آن وظيفه چندانكه توانسته كوشيده است.

 البته زبان عطار هم در همه این گزارش ها زنده , ساده , و بی پیرایه است. حالت طبیعی زبان عوام را دارد . از پاره یی جهات طرز بیان غزالی را در کیمیای سعادت دارد- و به نحو بارزی تحت تاثیر آن به نظر می رسد . لغات و عبارات عربی در سراسر کتاب از حدی که در تداول فارسی زبانان خراسان بوده است تجاوز نمیکند و اگر هم از جهت دستوری یا انشایی گه گاه غریب و نا آشنا به نظر می رسد در حدی نیست که فهم کلام را دشوار یاب سازد .این الفاظ و تعبیرات غریب آهنگ حتی سخن نویسنده را به نحو جالبی تازه و دلنشین میسازد – اگر توانمی به جای "اگر می توانستم" , کردمانی به جای صیغه شرطی کردیمی , و صورت بودتی و کردتی به جای می بودی و می کردی ,با نظایر دیگر . از آنجا که این گونه "ریخت" های صرفی و بعضی ویژگی های مربوط به نحو فارسی – ترکیب کلام – در شعر عطار جز به ندرت نیست , احتمال میرود که شیخ در این کتاب عمدا سعی داشته است سخن را تا حد ممکن در محدوده ادراک و تداول عام خلق نگهدارد و لطف و زیبایی این کلام از همانجاست . این نکته هم که او در تصنیف کتاب , و در تقریر حالات بزرگان , ناظر به تنبیه و ارشاد اهل عصر بوده است , لطف و زیبایی بیشتری به کلام او می دهد.

     الهي نامه:

 دومین مثنوی عطار, به احتمال قوی الهی نامه است و در واقع جوابی به این سوال است که ارزش تعلقات عالم وآرزوهای دور و دراز انسان چیست و در دنیایی که پایان آن مرگ و فناست برای رهایی ازین تعلقات چه باید کرد . چون جستجوی حقیقت و تکاپو در راه طریقت بدون رهایی ازین تعلقات ممکن نیست , این دلبستگی ها و آرزوها را چگونه باید تلقی کرد و از جاذبه آنها چگونه باید رهایی جست .

مثنويي است به وزن بحر هزج مسدس محذوف (مفاعيلن مفاعيلن مفاعيل/فعولن) مشتمل بر 6511 بيت كه با حمد خدا و نعت رسول خدا(ص) و مناقب ياران وي آغاز مي شود. ومضامين اين قسمت مبتني است بر عقايد ديني و روايات و قصص مذهبي و افكار حكما(از روي ندرت) وبعد از نعت رسول الله(ص) وصفي مشبع از معراج دارد شبيه به آنچه در ساير مثنويات وي مي بينيم.آغاز كتاب نيز متضمن گفتگويي با روح انسان كامل است وآن " نايب الدارالخلافه " يعني جهان محسوس لقب مي دهدوبراي او شش پسر به اين ترتيب مي شمارد:نفس كه در محسوس جاي دارد,شيطان كه به موهوم مي گرايد, عقل كه از معقولات گفتگو مي كند, علم كه معلومات مي جويد, فقر كه طالب معدومات است وتوحيد كه يك ذات را جويان است. ودر حقيقت,همين شش فرزند هستند كه هر يك از پدر روح چيزي در خواست مي كنند وسوال وجواب آنان مقالات كتاب را تشكيل مي دهد.اين قسمت كه شالوده كتاب نيز هست جان جان تمام آن چيزي است كه شيخ در سراسر كتاب به كسوت نظم در مي آورد.درواقع همانگونه كه اهل تحقيق مثنوي مولانا را تفسير ني نامه آغازين كتاب مي دانند,اين بخش از الهي نامه نيز كه به موضوع روح مي پردازد حكمتي جز روح كلي كتاب ندارد وبقيه كتاب نيز به مثابه جسمي است كه از روح كلي تبعيت مي كند.

 

وپس از آن طرح اصلي كتاب شروع مي شود كه عبارت است از مناظره پدري با پسران شش گانه اش كه هر كدام از وي چيزي و مرادي مي خواهند بدينگونه:

 پسر اول: دختر شاه پريان.

پسر دوم:جادويي.

پسر سوم: جام جم.

پسر چهارم:آب حيات.

پسر پنجم:انگشتري سليمان.

پسر ششم:كيميا.

پدر جواب هر يك علت وسببي را كه موجب اين طلب شده و خواهش دروني فرزند را برانگيخته بيان مي كندوپسر جواب مي دهد و ميان پسروپدربحث اخلاقي و ديني و اجتماعي در ميگيرد و سرانجام پدر از ميدان بحث چيره و پيروز بيرون مي آيد و پسر را قانع مي كند آنگاه پسر حقيقت امر را از پدر جويا مي شود وپدر آن امر را كه مطلوب پسر بوده را توجيه و تاويل مي كند وزان پس نوبت به پسر ديگر مي رسد و اونيز به همان منوال با پدر بحث مي كند.گفت وگوي پدر و هريك از پسران چهار مقاله را فرا ميگيرد مگر بحث او با پسر چهارم كه گويا سريع القبول بوده يا قدرت جدل نداشته و بدين جهت سر تسليم فرو مي آورد و گفتار پدر را مي پذيرد و تمام سوال و جوابها در دو مقاله به پايان مي رسد.آرزو و خواهشهاي پسران از اموريست كه شهرت دارد ولي از صحت و واقعيت عاري است و جزء اوهام بشري شمرده مي شود و پدر نخست به جاي آنكه دراصل بحث وارد شود علت خواهش و انگيزه طلب را مورد بحث قرار مي دهد و به نقد و نكوهش آن مي پردازد و اين مساله كتاب را از جهت اطلاع بر نظر عطار در چند مطلب مهم اخلاقي و اجتماعي اهميت بسيار مي بخشد.نظر عطار درباره ازدواج (سوال پسر اول) , غلبه وهم وپندار(سوال پسر دوم),عجب و طلب جاه از طريق علم و معرفت(سوال پسر سوم),طول عمر(سوال پسر چهارم),جاه طلبي از راه فروانروايي(سوال پسر پنجم),حرص بر طلب و جمع مال(سوال ششم),در مقالات بيست و دوگانه به خوبي روشن مي گردد و چنانكه خوانندگان به وضوح در مي يابند در غالب اين مسائل شيخ راه افراط پيموده و بطور كلي نفي كرده و خاصه نظر او در امر زنا شويي و داشتن فرزند و كسب مال و جمع ثروت ,با فقرمحمدي و طريق عده اي از مشاهير صوفيه سازگاري ندارد.ديگر از جهات اهميت الهي نامه مبارزه اي است كه شيخ در اين كتاب با اوهام و خرافات رايج در ميان اوام و شايد خواص شروع نموده و بدلايل استوار و استناد به قصص و امثال,بنيان آنها را در هم ريخته و واژگون ساخته.روش عطار در ترتيب مقالات الهي نامه اين است كه در آغاز هر مقاله سوال پسر و جواب پدر را طرح مي كند و پس از آن از گفته پدر بهمناسبت جواب حكايتي مي آورد وغالبا ,بلكه به طور كلي پس از اين قسمت مطلب عوض مي شود و شيخ امور ديگر را در نظم مي كشد.بطور خلاصه اينكه شيخ در الهي نامه دويست و هشتاد ودو حكايت به رشته نظم كشيده كه در ميان آنها حكايتي درباره مستي و قصه اي از فخرالدين گرگاني و داستاني مفصل از رابعه دختر كعب مي خوانيم.شيخ حكايات رامطابق اسلوب خود وبا زبان ساده و دور از تكلف به نظم آورده مگر در وصف جمال و حسن دلبر كه از ايم قاعده مستثني است وصنايع بديعي به كار برده.حكايات الهي نامه بطور كلي مفصل ترو دراز تر از حكايت سار آثار عطار است, بخصوص حكايت زن پاكدامن و قصه امير بلخ و عاشق شدن دختر او و داستان پس هارون الرشيد طول و تفصيل تمام دارد.روايات و قصص ديني به نسبط ساير مثنويات صوفيانه عطار در الهي نامه بيشتر است و ظاهرا علت آن اين است كه روش و طريقه شيخ در اين منظومه متمايل به زهد و ترك دنيا و خوف از مرگ و بيم از عاقبت است و به ناچار مضامين اشعار متاثر است از افكار ديني و حكايات نيز باقتضاي آنها از ماخذ ديني گرفته شده و شيخ آنها را در بسياري از مواضع به مضامين آيات و احاديث ناييد نموده است.قوت ايمان ايمان و شدت اخلاص شيخ را از مقدمه كتاب و خاتمه آن به خوبي مي توان استنباط نمود و هيچ شك نيست كه عطار مردي است صاحب ايمان قوي و تا حدي متمايل به عقايد عاميانه در صورتي كه اين نظر از مطالعه منطق الطير و مصيبت نامه كمتر به خاطر مي گذرد.با همه آنچه گفته شد شيخ ما در الهي نامه به داستان هاي ملي بيشتر عنايت ورزيده و در مواضع مختلف از آنها ياد كرده چنانكه در داستان بيژن وقصه اكوان ديووجام كيخسرو در داستان رستم و سهراب و.... مشاهده مي كنيم.در ميانه حكايات الهي نامه قصه امير بلخ و عاشق شدن دختر او (رابعه بنت كعب) امتياز دارد زيرا شيخ در اين داستان مناظر مختلف را از قبيل:جمال معشوق,باغ,ميدان جنگ,عاشق و معشوق و صف مي كند و مانند شاعران منظره ساز نكته ها و خرده ها در وصف به كارمي بندد و قدرت خويش را در صنعت و شعر غيرعرفاني نشان مي دهد و در نامه دختر كعب و شرح مرگ غم انگيز او سخت موثر و سوزناك سخن مي گويد چنانكه استاديش در شعر ساده لطيف و سبك صنعت آميز و متكلفانه در نمي توان انكار كرد.

بار رواني داستانها وكوتاهي انها به همراه چند داستان بلند اما شيرين,حلاوتي به كتاب داده است كه ملالتي از خواندن آن حاصل نمي شود,ولي استحكام وطنطنه اي كه در مصيبت نامه محسوس بود,در الهي نامه احساس نمي شود,واين قطعا به حالات شاعر ونوع داستانهاي مورد استفاده مربوط مي شود,تا جاييكه در بعضي موارد طريقت صرف كه مجال آزادي بيشتر را به شاعر داده است,خشك گويي بعضي قسمت هاي مصيبت نامه را از ياد ميبرد. گو اينكه در الهي نامه شاعر به استناد از منابع صوفيه تقيد بيشتري نشان داده واين شيوه كه با ذوق وي سازگاري بيشتري داشته است,حتي در پايان كتاب نيز ردپايي از خود به جا مي گذارد وظاهرا شيخ كه كتاب را مطابق سليقه خود عرضه مي كنداز پايان كار بسيار راضي است والهي نامه را مايه فخر ومباهات خود محسوب مي دارد وآن را در نتيجه تلقينات غيبي مي داند:

در گنج الهي بر گشادم                                         الهي نامه,نام اين نهادن

بزرگاني كه در هفت آسمانند                                 الهي نامه عطار خوانند

 

اين منظومه بر روي هم دويست وهشتادو دو حكايت دارد ومعاني لطيف عرفاني ومطالب اخلاقي در خلال اين حكايات بيان شده. زبان قصه ها اغلب ساده وبي تكلف است اما هر كجا كه سخن از عشق به ميان مي آيد كلام عطار رنگي ديگر به خود مي گيرد وسرفصل كتاب عشق با تشبيهات گويا وزيبا ووصفهاي شورانگيز آغاز مي شود وسيماي عطار شاعر از خلال ابيات آن تجلي مي كند:

دو نرگس داشت نرگسدان زبادام                   چودو جادو,دوزنگي بچه در دام

دو زنگي بچه هر يك با كماني                      به تير انداختن هر جا كه جاني

دهانش درج مرواريد تر بود                    كه هر يك گوهري تر زان دگر بود

چو سي دندان او مرجان نمودي                    نثار او شدي هر جان كه بودي

لب لعلش كه جام گوهري بود                       شرابش از زلال كوثري بود

جمالش را صفت گفتن محال است           كه از من آن صفت كردن خيال است

                                                                        

                                                                            الهي نامه ,ص27

فرق "منطق الطیر" و  "مصیبت نامه" با "الهی نامه" در این است که دردو مثنوی نخستین , گفتگوها فقط جزئی از داستان اصلی و مادر است , در حالی که داستان "الهی نامه" خود این گفتگوهاست . از سوی دیگر , "مصیبت نامه" از لحاظ شکل تا اندازه ای به "الهی نامه" نزدیکتر است , زیرا در آن دو , گفتگو ها اساس داستان است در صورتی که در "منطق الطیر", داستان اصلی در جبهه مقدم است و ساختار آن غنی تر و متنوع تر است .

از تعداد زیادی مثنویهای دیگر که به عطار منسوبست و در واقع از او نیست , خسرو نامه را باید درینجا – که درباره احوال عطار اشاراتش گمراه کننده است – مثل ذکر نام دیگر آثار , و بیان آنکه در داروخانه هر روز پانصد شخص به او رجوع می کرده اند – انساب این منظومه عاشقانه به عطار در حقیقت نفی نهایی تمام سیر و سلوک معنوی او را الزام می کند و این غیر ممکن است .

در حقیقت اقدام  عطار به نظم چنین منظومه یی که ویس و رامین اسعد گرگانی و خسرو و شیرین نظامی سر مشق آن به نظر می رسد , لازمه اش بازگشت از مراتب سیر معنوی است و با احوال عطار در پایان عهد او سازگاری ندارد . اهدا آن به یک وزیر زاده عصر – هر چند خود تا حدی اهل سلوک و طریقت باشد – نیز از شیوه عطار بیرون است (جسجو در تصوف ).لاجرم انتساب این مثنوی را هم مثل مجموعه مختار نامه باید با تردید تلقی کرد.

.........................................................................................................

منابع:

۱.بانک اطلاع رسانی شیخ فرید الدین عطار نیشابوری

۲.تبیان

۳.ویکی پدیا

۴.خبرگزاری مهر

(برای متصل شدن به هر پیوندی روی آن کلیک کنید)

 

 

 

 

 

از بلخ تا قونیه...

http://irapic.com/ref.php?mode=htmlcode"

...............................................................................................................


نام او به اتفاق تذکره نویسان و لقب او جلال الدین محمد است و همه­ی مورخان او را بدین نام و لقب شناخته اند.پدرش نام او را بدین سبب محمد گذاشت که ارادتی خاص نسبت به خاندان اهل نبوت و طهارت داشت. و او را جز جلاالدین به لقب خداوندگار نیز می­خوانده اند، "خطاب لفظ خداوندگار گفته­ی بهاء­ولد است."ودر بعضی از شرح مثنوی هم از وی به مولانا خداوندگار تعبیر می­شود.واحمد افلاکی در روایت از بهاءولد نقل می­کند:"که خداوندگار من از نسل بزرگ است."

لقب مولانا که از دیرزمان میان صوفیه و دیگران بدین استاد حقیقت بین اختصاص دارد، در زمان خود و حتی در عرف تذکره نویسان قرن نهم شهرت نداشته و جزو عناوین و لقبهای خاص او نمی­باشد و ظاهرا این لقب از روی عنوان دیگر یعنی مولانای روم گرفته است.

در منشآت قرن ششم القاب را به مناسبت ذکر جناب و امثال آن،پیش از آنها با یاء نسبت استعمال کرده­اند،مثل جناب اوحدی فاضلی اجلی.وتواند بود که اطلاق مولوی هم از این قبیل بوده است و به تدریج بدین صورت یعنی با حذف موصوف به مولانا اختصاص داشته باشد، و موید این احتمال آنست که در نفحات الانس این لقب بدین صورت "خدمت مولوی" به کرات در طی ترجمه­ی حال او به کار رفته، و در عنوان ترجمه­ی حال وی نه در این کتاب و نه در منابع قدیمی تر مانند گزیده و مناقب العارفین کلمه­ی مولوی نیامده است.

از بلخ تا قونیه...            

مولد مولانا شهر بلخ است.بلخ درقدیم ایالتی معروف و بزرگ بوده و در خراسان، بر  سر راه خراسان به ماوراءالنهر.اکنون شهری کوچک و تقریبا دویست تن جمعیت دارد و در شمال افغانستان واقع شده و قسمتی از آن ایالت جزء خاک خراسان و قسمت دیگر     جزء ترکمنستان میباشد. ولادتش در ششم ربیع الاول سنه­ی ششصد و چهار هجری قمری اتفاق افتاد.

علت شهرت وی به مولانای روم و رومی همان طول اقامت وی در شهر قونیه که اقامتگاه اکثر عمر و مدفن اوست بوده،چنانکه خود وی نیز همواره خویش را از مردم خراسان شمرده و اهل شهر خود را دوست می­داشته و از یاد آنان فارغ دل نبوده است.

نسبتش به گفته­ی بعضی از جانب پدر به ابوبکر صدیق می­پیوندد.پدر مولانا، محمد بن حسین خطیبیی است که به بهاءولد معروف شده و او را سلطان العلما لقب داده اند. پدر او حسین بن احمد خطیبی به روایت افلاکی از افاضل روزگار و علامه­ی زمان بود؛ چنانکه رضی الدین نیشابوری در محضر وی تلمیذ می­کرد و مشهور چنان است که مادر بهاءالدین از خاندان خوارزمشاهیان بود، ولی معلوم نیست که به کدامیک از سلاطین آن زمان انتساب داشت.

قطع نظر از آنکه وصلت محمد خوارزمشاه با حسین خطیبی-که در تاریخ صوفیان و سایر طبقات نام و نشانی ندارد-به هیج روی درست نمی­آید.چون جامی و امین احمد رازی د شرح حال مولانا به روایات کرامت آمیز دور از حقیقت افلاکی اتکا کرده اند.

بهاءولد از اکابر صوفیا بود.خرقه­ی او به احمد غزالی میپیوست و خویش را به امر به معروف و نهی از منکر معرف ساخته و عده­ی بسیاری را به خود همراه کرده بود و پیوسته مجلس می­گفت."و هیچ مجلس نبودی که از سوختگان جانبازی ها نشدی و جنازه بیرون نیامدی و همیشه نفی مذهب حکمای فلاسفه و غیره کردی و به متابعت صاحب شریعت و دین احمدی ترغیب داد"،و خواص و عوام بدو اثبال داشتند."و اهل بلخ او را عظیم معتقد بودند".و آخر اقبال خلق،خوارزمشاه را خائف کرد تا بهاءولد را به مهاجرت مجبور سازد.

بهاءولد به واسطه­ی رنجش خاطر خوارزمشاه در بلخ مجال ندید و ناچار هجرت اختیار کرد.

گویند سبب عمده­ در وحشت خوارزمشاه آن بود که بهاءولد بر سر منبر به حکما و فلاسفه بد می­گفت و آنان را مبتدع می­خواند و بر فخر رازی که استاد خوارزمشاه و سرآمدو امام عهد بود این معانی گران می آمد.

بهاءولدخوارزمشاه را به دشمنی تن به جلای وطن در داد و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانی نشسته است؛به شهر خویش باز نگردد.

قصد حج کرد و به جانب بغداد رهسپار گردید و چون به نیشابور رسید وی را با شیخ فریدالدین عطار اتفاق ملاقات افتاد.شیخ عطار خود به دیدن مولانا بهاءالدین آمد.در آن وقت مولانا جلاالدین کوچک بود؛شیخ عطار کتاب "اسرارنامه" را به هدیه به خداوندگار کوچک داد و به سلطان العلما گفت:"زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند".گفته اند که مولانا پیوسته" اسرارنامه" را با خود به همراه داشته است.

شیخ فریدالدین عطار از تربیت یافته­گان نجم الدین کبری و مجدالدین بغدادی بود.بهاءولد هم چنانکه با این سلسله پیوند داشت و یکی از اعاظم طریقه­ی کبرائیه به شمار می­رفت.(رفتن شیخ عطار به دیدن وی نظر به وحدت مسلک ممکن است حقیقت داشته باشد و زندگانی عطار هم تا سال 618 مسلم است و به جهات تاریخی د راین قضیه اشکالی نیست.)

و چون بهاءولد سر در حجاب عدم کشید مولانا بیست و چهارمین مرحله­ی زندگانی را می­پیمود.به وصیت پدر یا خواهش سلطان علاءالدین و بر حسب روایت ولدنامه به خواهش مریدان بر جای پدر نشست و بساط وعظ و افادات بگسترد و شغل فتوی و تذکیر را به رونق در آورد و رایت شریعت بر افراشت.یک سال تمام دور از طریقت،مفتی شریعت بود تا برهان الدین محقق ترمذی بدو پیوست.

پس از طی مقامات از خدمت برهان محقق اجازه­ی ارشاد و دستگیری یافت، و روزها به شغل تدریس و قیل و قال مدرسه می­گذرانید و طالب علمان و اهل بحث و نظر و خلاف بروی گرد آمده بودند و مولانا سرگرم تدریس و لم لانسلم بود.فتوی می­نوشت و از یجوز و لایجوز سخن می­راند.او از خود غافل و با عمر و زید مشغول،ولی کاردان غیب دل در کار وی نهاده بود و آن گوهر بی­چون را آلوده­ی چون و چرا نمی­پسندید.آن دریای آرام را در جوش و خروش می­خواستد، و عشق غیور منتهز فرصت تا آتش در بنیاد غیر زند و عاشق و طالب دلیل را آشفته­ی مدلول و مطلوب کند و آن سرگرم تدریس را سرمست و بیخود حقیقت سازد.

بیرون از عالم حد و نشیمن وی نه این کنج محنت آباد است.

برهان­الدین محقق ترمذی

از علمای زمان و عرفای طراز اول خراسان بود.در ترمذ ولادت یافت و در بلخ به افتخار شاگردی سلطان­العلماء نایل گردید.وی نیز اهل مجلس،منبر و موعظه بود. از وی جز مقالاتی به نام "معارف ترمذی" اثری دگر در دست نیست.پس از اینکه بهاءالدین و پسرش،جلال­الدین به قونبه سفر می­کنند؛پس از چند سالی برهان­الدین به آسیای صغیر رهسپار می­گردد و زمانی به قونیه می­رسد که چند ماهی از وفات بهاءولد گذشته بود.

جلال­الدین که بیشتر دانشمند مذهبی و علوم شریعت بود و از فنون ادبی،فقه و حدیث و تفسیر و علوم عقلی،حکمت و کلام بهره­ی کافی داشت با همنشینی برهان­الدین که مردی رهرو طریقت عرفان و مسلک تصوف بود ،به زهد و ریاضت کشیده شد.در مدت 9 سال درس عرفان و تصوف را نزد استاد آموخت.آنگاه برهان­الدین نیاز به جدایی دید و به قیصریه رفت و همانجا ماند تا وفات یافت. 

 

تا وقتی که مولانای ما در مجلس بحث و نظر،بوالمعالی گشته،فضل و حجب می­نمود،مردم روزگار او را از جنس خود دیده به سخن وی که خور ایشان بود فریفته و بر تقوی و زهد او متفق بودند.

ناگهان آفتاب عشق و شمس حقیقت پرتوی بر جان آن پاک افتادو چنانش تافته و تابناک ساخت که چشم ها از نور او خیره گردید و روزکوران محجوب که که از ادراک آن هیکل نورانی عاجز بودند از نهاده­ی تیره­ی خود به انکار برخاستند و آفتاب جان افروز را از خیرگی چشم، ش تار پنداشتند.مولانا طریقه و روش خود را بدل کرد،اهل زمانه نیز عیده­ی خویش را نسبت به وی تغییر دادند؛آن آفتاب تیرگی سوز که این گوهر شب افروز را مستغرق نور و از دیده­ی محجوبان مستور کرد و آن طوفن عظیم که این اقیانوس آرام را متلاطم و موج خیز گردانید و کستی اندیشه را از آسیب آن به گرداب حیرت افکند،سر مبهم و سرفصل تاریخ زندگانی مولانا شمس­الدین تبریزی بود.

 

http://irapic.com/ref.php?mode=htmlcode"

 

 

شمس تبریزی

شمس­الدین محمد علی بن ملک داد،ملقب به شمس­الدین عارف از مردم تبریز بود.خاندان او هم اهل تبریز بودندو دولتشاه او را پسر خاندان حسن معروف به نومسلمان از نژاد بزرگ امید که مابین سنه­ی

   حکومت الموت داشت شمرده و گفته است :"جلال­الدین شیخ شمس­الدین

را به خواندن علم و ادب نهانی به تبریز فرستاد و او مدتی در تبریز به علم و ادب مشغول بوده".این سخن سهو است؛چه،گذشته از آنکه در هیچ یک از ماخذهای قدیم تر این حکایت ذکر نشده.جلاالدین حسن نومسلمان به نص عطا ملک جوینی،جز علاءالدین محمد فرزند دیگری نداشته وچون به بعضی روایات شمس در موقع ورود به قونیه- یعنی سال ششصد و چهل و دو- شصت ساله بوده؛پس ولادت او باید در پانصد و هشتاد و دو اتفاق افتاده باشد.

شمس ابتدا مرید شیخ ابوبکر زنبیل باف تبریزی بود.شمس به گفته­ی خود جمله­ی ولایتها ازو یافته،لیکن مرتبه­ی شمس بدانجا رسید که به پیر خود قانع نبودو در طلب اکمل سفری شد و در اقطار مختلف به سیاحت پرداخت و به خدمت چند تن از ابدال و اقطاب رسید.

پیش از آنکه شمس­الدین در افق قونیه و مجلس مولانا نورافشانی کند؛در شهر ها می­گشت و به خدمت بزرگان می­رسید و گاهی مکتب داری می­کرد و اجرت نمی­گرفت.

چهارده ماه تمام در شهر حلب در حجره­ی مدرسه به ریاضت مشغول بود"پیوسته نمد سیاه پوشیدی و پیران طریقت او را کامل تبریزی خواندندی."

وقتی در اثنای سیاحت به بغداد رسید و شیخ اوحدالدین کرمانی که شیخ یکی از خانقاه های بغداد بود و عشق زیباچهرگان را اصل مسلک خود قرار داده بود و آن را وسیله­ی نیل به جمال و کمال مطلق می­شمرد،دیدار کرد.

پرسید که "در چیستی؟"گفت:"ماه را در آب طشت می­بینم"فرمود:"اگر در گردن دنبل نداری،چرا در آسمان نمی­بینی؟".

مراد اوحدالدین آن بود که جمال مطلق را در مظهر انسانی که لطیف است می­جویم،و شمس­الدین بر وی آشکار کرد که اگر از غرض شهوانی عاری باشی همه­ی عالم مظهر جمال کلی است،و او را در همه­ و بیرون از مظاهر توانی دید.

روزی در خانقاه نصرة­الدین وزیر اجلاس عظیم بود و بزرگی را به شیخی تنزیل می­کرد.شیوخ و علما و عرفا و امرا و حکما حاضر بودند و هر یکی در انواع علوم و حکم و فنون کلمات می­گفتند و بحث­ها می­کردند مگر شمس­الدین در کنجی مراقب گشته بود،ناگاه برخاست و از سر غیرت بانگی بر ایشان زد که تا کی از این حدیثها می­نازید؟یکی در میان شما ازحدثتی قلبی عن ربی خبری نگویید.این سخنان که می­گویید از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره سخنان مردم آن زمانست که هریکی در عهدی به مسند مردی نشسته بودند و از درد و حالات و خود معانی می­گفتند،و چون مردان این عهد شمایید.اسرار و سخنان شما کو؟

شمس­الدین بامداد روز شنبه بیست و ششم جمادی­الاخر سنه­ی چهارصدو چهل و دو به

قونیه وصول یافت.درباره­ی برخورد مولانا بدو شخن بسیار است.به هر حال مولانا مجذوب او گردید و از سر مجلس درس و وعظ و بحث درگذشت.

یاران مولانا و مردم قونیه قصد شمس کردند و او را ساحر خواندند.شمس رنجیده خاطر گشت و.سر خویش گرفت و برفت.(بیست و یکم شوال ششصد و چهل و سه) مولانا به طلب شمس بقدم جد ایستاد ولی اثری پیدا نکرد.در آخر خبر یافت که وی در دمشق(شام) است.نامه و پیام متواتر کرد وپیک در پیک پیوست.عاقبت دل شمس نرم شد.

یاران مولانا نیز در اعتذار درآمدند ومولانا عذرشان را پذیرفت و فرزند خود سلطان ولد را به طلب شمس روانه­­ی دمشق کرد و او با بیست تن از یاران سفر کرد تا در دمشق شمس را یافت و ره آوردی که به امر پدر از نفوذ با خود آورده بود نثار قدم وی کرد و پیام ها بگذارد.شمس خواهش مولانا را پذیرفت و عازم قونیه گردید(644 هـ.ق).سلطان ولد بندگیها نمود و بیش از یک ماه سر از صدق و نیاز پیاده در رکاب شمس راه می سپرد تا به قونیه رسید و خاطر مولانا شکفته گردید و چندی با او صحبت داشت.باز مردم قونیه و مریدان به خشم آمدند و بدگویی شمس آغاز کردند،مولانا را دیوانه و شمس را جادو خواندند.فقیهان و عوام قونیه بشوریدند.ازین رو شمس ادل از قونیه برکند و مولانا دو سال د رطلب شمس بود و دو بار به دمشق سفر کرد؛اما اثری از او پیدا نشد و سرانجام کارش پیدا نیست.سال غیبتش را 645 هـ.ق دانسته اند.از آثار او کتابی به نام "مقالات"(مجوع آنجه شمس در مجالس بیان کرده و سوال و جواب هایی که میان او و مولانا یا مریدان و منکران رد و بدل شده است. )میباشد.(نسخه آن در کتابخانه ی قونیه محفوظ است.)"ده فصل" از معارف و لطایف اقوال وی که افلاکی در مناقب العارفین نقل کرده است.

مطابق روایات سلطان ولد،پسر مولانا در ولدنامه عشق مولانا به شمس را مانند جستجو موسی از خضر است که با مقام نبوت و رسالت و مرتبه­ی کلیم اللهی باز هم مردان خدا را طلب می­کرد.مولانا نیز با همه­ی کمال و جلالت در طلب اکملی روز می­گذاشت؛ تا اینکه شمس را به دست آورد و مرید وی شد و سر در قدومش نهاد و یکباره در انوار او فانی گردید.

                         آنکه اندر علوم فائق  بود                به سری شیوخ لایق  بود

صلاح­الدین زرکوب

از بزرگان عرفا(ف 657 هـ.ق)،از مردم قونیه و در آغاز مرید برهان­الدین محقق ترمذی بود و درستی و پیوستگی او به مولانا در بندگی و ارادت برهان آغاز گردید.در مدت مسافرت مولانا به دمشق و بازگشت او و وفات او و وفات برهان،صلاح­الدین در یکی از دیه های قونیه که موطن پدرو مادر او بود توطن داشت و به اشارت پدر و مادر متاهل شده بودو از آن اطوار و احوال که بر مولانا می­گذشت وی را اطلاعی حاصل نمی-شد؛مگر روزی به شهر قونیه آمد و در مسجد بوالفضل حاضر شد و آن روز مولانا تذکیر می­فرمود و شور های عظیم می­نمود و از سید معانی بی حد نقل می­کرد و صلاح­الدین را سرا پا شور فرا گرفت.

صلاح­الدین به مولانا ارادت می­ورزید و مولانا هم عنایت از وی دریغ نمی­داشت لیکن در اوایل حال مولانا با حریفی قوی پنجه تر از شیخ صلا­ح­الدین دچار شده بود و و ازین جهت با وی نمی­پرداخت.چون روزگار نوبت به صلاح­الدین داد و مولانا از دیدار دوباره­ی شمس ناامید گشت؛به تمامی دل و همت و همگی همت در صلاح­الدین آورد و او را به شیخی و خلیفتی منصوب فرمود و یاران را به اطاعت وی مأمور ساخت ولی مریدان سر از فرمان او پیچیده به دشمنی صلاح­الدین برخاستند.

صلاح­الدین مردی امی بود و روزگار در قونیه به شغل زرکوبی می­گذرانید و در دکان زرکوبی می­نشست

و ساعتی از عمر را صرف تحصیل علوم ظاهر و قیل و قال مدرسه مدرسه و بحث نظر نکرده بود و حتی از روی لغت و عرف هم ادبا صحیح و درست هم سخن نمی­راند.دیگر آنکه وی از قونیه و با اکثر ارادتمندان مولانا از یک شهر بود و قونویان از آغاز کار او را دیده بودند و از احوالش آگاهی داشتند؛از این رو همشهری امی خود را در خور مقام شامخ ارشاد نمیدانستند و از صفای باطن و کمال نفسانی او غافل شده ظاهر را مناط باطن شناخته بودند. مولانا به کوری چشم منکران، دیده بر صلاح­الدین گماشت و همان عشق و دلباختگی که با شمس داشت با وی بنیاد نهاد و از آنجا که صلاح­الدین مردی آرام و نرم و جذب وارشادش به نوع دگر بود، شورش و انقلاب مولانا آرامتر گردید و از بیقراری به قرار بازآمد.

هرچه ارادت مولانا به صلاح­الدین می افزود؛دشمنی یاران هم فزونی می­گرفت و سخنان گزنده و زشت در حق صلاح­الدین می گفتند و آخرالامر بر آن شدند تا صلاح­الدین را از میان بردارند.این خبر به گوش صلاح­الدین رسید،خوش بخندید و گفت:بی فرمان حق رگی نجنبد و اگر فرمان رسد بنده را ناچار مطیع و فرمان باید بود؛لیکن اگر ایشان قصد کشتن مرا دارند من به جز خیر در حق ایشان سخن نخواهم گفت.

ظاهراً آشکار شدن این قضیه د رعزم دشمنان صلاح­الدین فتوری افکند. مولانا و خلیفه ی او از اعتراض آنان اعتراض کردند.ایشان ناچار از در توبه و انابت درآمدند و عذرخواهان نزد مولانا آمده از گناه و قصد بد عذر خواستند و او نیز بپذیرفت.

در کتاب "فیه مافیه" فصلی است به عربی راجع به یکی ازمریدان گستاخ به نام ابن چاوش که نخست بار از دوستان صلاح­الدین بوده و پس از رسیدن وی به مقام خلیفتی و شیخی به معاندت وی در ایستاده است.عنایت و لطف مولانا نسبت به صلاح­الدین تا به حدی رسید که پیوستگان و خویشاوندان و حتی فرزند خود،سلطان­ولد را فرمان داد تادست نیاز در دامن وی زنند، و بنده وار در پیشگاه عزتش س نهن و بدین جهت پیوستگان و فرزندان مولانا سراسر وی را به جای پدر گرفتند و به رهنمونی او در طریق معرفت قدم می­زدند.مولانا هم که دلباخته و اسیر زنجیر عشق کاملان و اصلان حق بود؛ پشت بر همه ی یاران و روی درصلاح­الدین داشت و ابیات و غزلیات به نام وی موشح می ساخت و اینک قریب 71 غزل در کلیات که مقطع آنها به نام صلا­الدین می­باشد موجود است. دختر صلاح الدینفاطمه خاتون نام داشت که با بهاءالدین فرزند مولانا معروف ه سلطان ولد  عقد مزاوجت بستند.پس از آنکه مولانا و صلاح ­الدین با یکدیگر تنگاتنگ و بی انقطاع ده سال تمام صحبت داشتند؛ناگهان صلاح الدین رنجور شد و بیماریش به درازا کشید چنانکه به مرگ تن در داد.وی مردی زاهد و متعبد بود و در رعایت دقایق شریعت نهایت مراقبت به عمل آورد.

 

حسام الدین چلپی

 حسام الدین حسن بن محمدبن جسن اُرموی متولد622 قونیه بود.وقتی که پدرش که دارای مالو منال و ثروت زیاد بود فوت شد؛حسام جوان و خوش سیما به طریقه ی مولانا گروید و در حلقه ی مریدان وی جای گرفت و همه  یثروت و دارایی خود را به خدوت خانقاه مولوی درآورد.پس از مرگ صلاح الدین زرکوب مولانا کلیه ی امور دخل و خرج،نذورات،اوقاف و اداره ی امور خانقاه و مدرسه رابه عهده ی وی گذاشت.حسام الدین آوای خوشی داشت و به مجالس حال و سماع مولانا حالتی شورانگیز می بخشید.پر کار وفداکار بود  به همین لحاظ مولانا وی را همچون فرزندش دوست می داشت. حسام الدین در این فکر بود که چه خوب می شد که مولانا نیز مانند منظومه های عطار و سنایی اثری می آفرید و مریدان را از فیض انکار عرفانی خود بهره مند می ساخت و شبی این آرزوی خود را با مولانا در میان گذاشت.مولانا باخوشحالی گفت چه اندیشه ی زیبایی!

آنگاه حسام الدین با پشتکار و اصرار هر روز و هر شب سروده های ارتجالی مولانا  را شنید و بر کاغذ مکتوب کرد و اینچنین بود که مثنوی،مثنوی شد.

شرح حال حسام الدین طولانی و مجالی اکمل می جوید؛ همین قدر که مولانا در مثنوی بارها و بارها از او سخن گفته است واین علاقه ی بی حد مولانا دوباره و سه باره باعث ایجاد حسد میان مریدان و همدمان دیگر شده است.با اینکه مثنوی معنوی حاصل اخلاص او می باشد؛ هچ اثر مکوب دیگری از وی به جا نمانده است.

 

سرانجام مولانا وآن توانای عالم معنا در بستر ناتوانی افتاد و به حمای محرق دچار آمد و هرچه طبیبان به مداوا کوشیدند،سودی نبخشید و عاقبت روز یکشنبه 5 جمادی الاخر سال 672 وقتی که آفتاب ظاهر زرد رو می گشت و دامن درمیچید؛ آن خورشید معرفت پرتو عنایت از پیکر جسمانی برگرفت از این جهان فرودین به کارستان غیب نقل مکان کرد.

اهل قونیه از خرد وبزرگ در تشییع جنازه مولانا حاضر شدند و عیسویان و یهودیان نیز که صلحجویی و نیکخواهی وی را آزموده بودند و به همدردی اهل اسلام شیون وافغان میکردند و شیخ صدرالدین بر مولانا نماز خواند و از شدت بی خودی و درد شهقه ای بزد و از هوش برفت.

جنازه ی مولانا را به حرمت تمام برگرفتند و در تربت مبارک مدفون ساختند.

مولانا در نزدیکی پدر خود، سلطان العلما مدفون گردید واز خاندان و پیوستگان وی متجاوز از پنجاه تن درآن ساحت مقدس مدفون شده اند.http://irapic.com/ref.php?mode=htmlcode"

 

فرزندان مولانا

مولانا دارای چهار فرزند ود.از همسر اول خود، گوهر خاتون سمرقندی دو پسر داشت و از همسر دوم خود، کراخاتون قونوی یک پسر و یک دختر .

اولین فرند مولانا بهاءالدین محمّد(712-623) بود که در لارنده متود شد وبه سلطان ولد معروف گشت.از وی پنج اثر به یادگار مانده است:دیوان سلطان ولد،معارف سلطان ولد،مثنوی نامه، رباب نامه،انتها نامه.

دومین فرزند مولانا علاءالدین (660-624) بود که با پدر هم اندیشه نبود و عاقه ی چندانی به تصوف نشان نمی داد و درسن سی و شش سالگی درگذشت.

سومین فرزند مولانا که از همسر قونوی خود داشت.مظفرالدین امیرعالم نام داشت و بیش تر بر خاندان مادر کشیده شد و شور وحال عرفانی نداشت وی مدتی خزانه دار سلجوقیان بود و پس از مولانا درگذشت.

 چهارمین و آخرین فرزند مولانا دختری به نام ملک خاتون بود و در سال 203 هـ.ق،نه سال پیش از وفات سلطان ولد از دنیا رفت.

آثـــــار مولانـا

آثار منثور مولانا عبارتند از مجالس سبعه، فیه ما فیه،مکتوبات

آثار منظوم وی شامل دیوان کبیر(دیوان شمس)، مثنوی معنوی، مجموعه رباعیات

 

http://irapic.com/ref.php?mode=htmlcode"  

 

 منبع:"شرح زندگانی مولانا" به قلم استاد بدیع الزمان فروزانفر/                                                                       مقدمه مثنوی(نسخه نیکلسون) انتشارات گنجینه

                                                          ( با تلخیص )