آفاق عاطفي مولانا به گستردگي ازل تا ابد است
نمی دانم چگونه می توان از برخورد نگاهی سخن به میان آورد که به سان صاعقه بر درختی آتش می افروزد.صاعقه ای که آتش در جان مولانا انداخت.صاعقه ای که آتش در جان مولانا انداخت...
چگونه می توان نگاه آشنای دو غیب از بلاد مختلف را تفسیر کرد که جز آنها و حضرت دورس کس به سر آن آگاه نیست.
دیداری که منجر به فنا شد...
دیداری که سیر مولانا را متحول کرد و به سر منزل مقصود رسانید.
دز زیر به سخنان استاد گرانقدر، «دکتر محمد شفیعی کدکنی» در باره ی جهان بینی در اشعار مولانا و راز ماندگاری او اشاره کوتاهی خواهیم کرد.
«آفاق عاطفي مولانا به گستردگي ازل تا ابد است.
تجليات عاطفي شعر هر شاعري، سايهاي از من اوست، كه خود نموداري است از سعه وجودي او و گسترشي كه در عرصه فرهنگ و شناخت هستي دارد. عواطف برخي از شاعران، مثلاً شاعران درباري، از من محدود و حقيري سرچشمه ميگيرد، و عواطف شاعران بزرگ از من متعالي. اما آفاق عاطفي مولانا جلالالدين به گستردگي ازل تا ابد، و اقاليم انديشه او به فراخاي هستي است و امور جزئي و مياندست در شعرش كمترين انعكاسي ندارد. جهانبيني او پوينده و نسبت به هستي و جلوههاي آن روشن است. از اينرو "تنوع در عين وحدت" را در سراسر جلوههاي عاطفي شعر او ميتوان يافت. مولانا در يك سوي وجود، جان جهان را ميبيند و در سوي ديگر جهان را. در فاصله ميان جهان و جان جهان است كه انسان حضور خود را در كاينات احساس ميكند.
انگيزه اين پويايي را مولانا تضاد دروني اشيا ميداند. وي جهان را جهان هست و نيست ميخواند، جهاني كه در عين بودن پاي در نيستي دارد، نيستياي كه خود هستي ديگر است. نو شدن جهان زاده تضاد است:
"هله، تا دوي نباشد كهن و نوي نباشد"
اما اين هستي و نيستي از آن صورت هاست و در وراي هستي و نيستي صورت ها، از نظر مولانا، غيب مطلق جاي دارد كه گاه از آن به عدم تعبير ميكند و اين عدم با وجود مطلق يكي است.
جهان و جان جهان از يكديگر جدا نيستند، بلكه جان جهان در جهان سريان دارد و بيرون از جهان نيست. اين معني، كه به وحدت وجود تعبير ميشود، محور آثار صوفيان قرن هفتم به بعد شده است. بهترين روشنگران اين جهانبيني، كه با آنچه در آثار حلاج و برخي ديگر از صوفيان ديده ميشود فرق دارد، مولوي و محييالدين ابنالعربي هستند.
مولانا حق را از فرط شدت ظهور و سريان در كاينات به "هستِ نيست رنگ" تعبير ميكند:
"در غيب هست عودي، كاين عشق از اوست دودي
يك هست نيست رنگي كز اوست هر وجودي"
كه در ظهورات گوناگون خود، هر لحظه جلوه و نقشي دارد.
از نظر مولانا انسان در نقطهاي ايستاده است كه جهان و جان جهان را احساس ميكند: به قول شاعر معاصر در مفصل خاك و خدا، پايگاه انسان در كاينات بالاترين پايگاه است، زيرا انسان عالم اصغر و جلوهگاه زيباترين صورت "مطلق" است:
"جمله اجزاي خاك هست چو ما عشقناك
ليك تو اي روح پاك، نادره تر عاشقي"
انسان آزاد و مختار است، از حد خاك مرحلهها پيموده تا به درجه انساني رسيده و از اين حد هم فراتر تواند رفت:
"از حد خاك تا بشر چندهزار منزل است
شهر به شهر بردمت، بر سر ره نمانمت"
يا:
"به مقام خاك بودي، سفر نهان نمودي
چو به آدمي رسيدي، هله تا به اين نپايي"
عشق مولانا به شمس تبريز، در حقيقت عشق اوست به انسان كامل. از نظر صوفيه انسان كامل، در تاريخ، ظهورات گوناگوني داشته است. انسان كامل در هر عصري تجلي و ظهوري دارد، كه به ولي يا جلوه حقيقت محمديه از آن عبارت ميشود.
يكي از درونمايههاي غزليات مولانا وطن اصلي انسان است و شوق بازگشت او به آن وطن. وطن در نظر صوفيه مصر و عراق و شام نيست،
عالم نه جاي (ناكجاآباد) است ." حُبّ الوطن مِنَ الايمان" را هم بر پايه همين مفهوم تفسير ميكنند:
"خلق چو مرغابيان زاده به درياي جان
كي كند اينجا مقام مرغ كزان بحر خاست؟"
عشق قوه محركه همه كاينات و در همه اجزاي هستي ساري و جاري است و اين معني يكي ديگر از درونمايههاي فكري مولاناست:
عشق نيز همچون عالم، بيآغاز و انجام است :"شاخ عشق اندر ازل دان بيخ عشق اندر ابد."
جهانبيني مولانا شعر او را از لحاظ گستردگي حوزه عاطفي و هيجان هاي روحي و سيلاب هاي رواني و پويايي و بيقراري ممتاز ساخته و در زبان شعر او منعكس شده و به آن تحرك و شوري بينظير ارزاني داشته است
امید است که این دفتر بانگی باشد همچو "نی عشق"،همراه باشد با هر که از یاری بریدست،پرده هایش را بدراند و هر عاشق هجرن دیده ای را به نیستان وجودی اش پیوند زند... "ما ز بالایم و بالا میرویم ما زدریاییم و دریا میرویم"