ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 

سخن از زنده شدن سخت است؛از بهار گفتن مشکل!قلم از عشق راندن ساده نیست؛"قلم را آن زبان نبود" که معنویت یا به قول خواجه، همان "سرّ عشق" را بازگوید.

نرم نرمک میرسد اینک بهار...

بهار فرا میرسد و کائنات جلوه ای تازه به خود می گیرند. آری، این است رسم طبیعت!

طبیعت به انسان می آموزد که پس از هر خزان و بی برگی نوروزی هم می تواند باشد....!

 

 "بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک"

  شاخه های شسته باران خورده پاک

  آسمان آبی و ابر سپید، برگ های سبز بید

 عطر نرگس، رقص باد

 نغمه ی شوق پرستو های مست

  نرم نرمک می رسد اینک بهــــــــــــــار

  خوش به حال روزگار...

  خوش به حال چشمه ها و دشت ها

 خوش به حال دانه ها و سبزه ها

 خوش به حال غنچه های نیمه باز

 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

 خوش به حال جا لبریز از شراب

 خوش به حال آفتــــــــــــــــاب...

 ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

 ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ،

 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

                                  نرم نرمک می رسد اینک بهار...

 

(گوشه از شعر فریدون مشیری/تصنیف بوی باران/استاد محمدرضا شجریان) 

 

 

امید است نوروز سرنوشت هر انسانی فرا رسد؛ عاشق راه خویش را بیابد و طلوع شمس خویش را دریابد!

 

     "ز کوی یار می آید نســـــیم باد نوروزی                  از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی"

 

نوروز درس ها به ما می آموزد.نوروز سنت ،فرهنگ ، ادبیات و موسیقی ماست.سنتی که همه ساله با شور و اشتیاق هگان برپا میشود. نوروز تولد طبیعت است و نوروز رنگ خدا دارد....

یادمان نرود زمان تحویل سال 

http://irapic.com/ref.php?mode=htmlcode"

                           

              **** عید سعید نوروز بر تمامی عاشقان مبارکباد ****

                        نوروزتان پیروز و گرامی....

"غزل هفته"

 

عید است و موسم گل، ساقـــــی بیار   باده

هنگام گل که دیده است بیمی قدح  نهـاده؟

 

زین زهــــــــد و پارســـایی بگــرفت خاطر من

ساقــــی پیاله ای ده تا دل شــود گشـــــاده

 

واعظ که دی نصیحــت میــکرد عاشقــــــان را

امــــــروز دیدمش مســــــت تقوا  به باد داده

 

این یک دو روز دیگــــر گل را غنیمتـــــــی دان

گر عاشقـــــی، طرب جو با ساقیــــان سـاده

 

در مجلس صبوحی دانـــی چه خوش نماید؟

عکس عذار ســــاقی بر جام مـــــی فتـــــاده

 

گل رفت ای حریفان غافــــــــل چرا نشینیــد؟

بی بانگ رود و چنگــــی،بی یار و جـــــام باد

 

مطـــرب چو پرده ســـازد شاید اگر بخــــــواند

از طــــــرز شعر حـــــافظ در بزم شاهـــــــزاده

 

                    

دیوان حافظ/نسخه قدسی

                       

"غزل هفته"

غزل این هفته گزیده ای از "غزلیات شمس"مولاناست. به اقتضای پست قبلی انتخاب این غزل را مناسب دیدم؛ تا شما دوستان عزیز بیش تر با سیر تحول مولانا از زبان خودش آشنا شوید.

در این ابیات مولانا به زیبایی وازگان را در کنار هم چیده و علاوه بر وزن آهنگین خاصی که این غزل دارد که در میان این واژه ها عبور مولانا از هفت شهر عشق یا همان هفت مرحله عرفان گنجانه شده؛ به خوبی قابل فهم است.

از مرحله طلب:"گفت که دیوانه نه ای، لایق این خانه نه نه ای" تا مرحله فنا:"دولت عشق آمده م ن دولت پاینده شدم"و... ، از این ابیات قابل فهم است(در مورد هفت مرحله عرفان در آینده به طور مفصل خواهم نوشت.)

 

نکته ای که در مورد وزن غزل ذکر شد نه اینکه مولانا به خاطر وزن شعر میسروده! نه به هیچ وجه.بلکه مولانا در حالت شور سماع شعر میسروده اول معنی و مفهوم در نظر بوده نه چیز دیگری.زیرا او خود میگوید:"ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی/ماچوناییم و نوا در ما زتوست"

با توجه به این بیت مولانا حتی معتقد نیست که این اشعا از زبان اوست!"من چه گویم یک رگم هشیار نیست" بلکه این نواها از جانب حضرت معشوق است.پس به طور حتم وزون خواهد بود....

مولا نا حتی برخلاف یک شاعر شعری را که میسرود برنمیگشت تا آن را دوباره بخواند و تصحیح کند!آری او سرا پا معنا بود!

 

 

http://irapic.com/picshow.php?id=232078

 

................*************....................

مرده بدم زنده شـــــدم گریه بدم خنـــــــده شدم

دولت عشـــــــــــــق آمد و من دولت پاینده شدم

 

دیده سیــــــــــــر است مرا جان دلیــــر است مرا

زهـره شیــر است مرا زهـــــــــره تابنـــــده شدم

 

گفت که دیوانـــــــه نه‌ای لایـــــق این خانه نـه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلســـــــله بندنـــــــده شدم

 

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمســــــــت شدم وز طرب آکنده  شدم

 

گفت که تو کشــــــته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنــــــــــــده شدم

 

گفت که تو زیرکــــکی مست خیـــــالی و شکــی

گــول شدم هول شـــدم وز همه بر کنــــده شدم

 

گفت که تو شمع شــــدی قبله این جمع شــدی

جمــــع نیم شمـــــع نیم دود پراکنــــــــــده شدم

 

گفت که شـیخی و ســـری پیشــــــــرو و راهبری

شیـــخ نیم، پیش نیم،  امـــــــــر تو را بنده  شدم

 

گفـــــت که با بال و پــری من پر  و  بالـــــت  ندهم

در هوس بال و پـــــــرش بی‌پر و پرکنـــده   شـــدم

 

گفت مرا دولــــت نو راه مـــــــرو رنجـــــــــه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شـــــــــدم

 

گفــــــــــت مـرا عشق کهــــــن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنــــــــــــم، ساکن و باشنــــده شدم

 

چشـــــمه خورشیـــد تویی ســــایه گه بیـد منـم

چونک زدی بر ســـــر من پســـت و گدازنده شدم

 

تابش جان یافت دلم وا شــــــد و بشــــکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشـــمن این ژنده شـــــــــدم

 

صورت جان وقت سحـــــر لاف همــی‌زد ز بطــــــر

بنـــده و خربنـــده  بــدم شـاه و خداونده شـــــدم

 

شکــــــــــر کند کاغــــذ تو از شکر بی‌حـــــــــد تو

کمــــــــد او در بـــر من با وی ماننـــــده شــــــدم

 

شکـــــــر کند خــــــاک دژم از فلک و چرخ به خـم

کز نظـــــر وگــردش او نورپذیرنده شـــــــــــــــــدم

 

شکر کند چرخ فلک از مـَــلِک و مُلــــک و مَــــلَــک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شـــــــــــدم

 

شکر کند عارف حق کز همــــــــه بردیم سبـــــق

بر زبــر هفت طبـــق اختر رخشـــــــــنده شــــدم

 

 شـــدم چرخ  دو  صــد تاه زهره بدم  ماه  شدم  

یوسف  بودم  ز  کنــون  یوسف  زاینده     شـــدم

 

از توام ای شهــــره قمـر در مـــن و در خود بنـــگر

کــــــز  اثر  خنده  تو  گلشن  خندنده  شــــــــدم

 

از بلخ تا قونیه...

http://irapic.com/ref.php?mode=htmlcode"

...............................................................................................................


نام او به اتفاق تذکره نویسان و لقب او جلال الدین محمد است و همه­ی مورخان او را بدین نام و لقب شناخته اند.پدرش نام او را بدین سبب محمد گذاشت که ارادتی خاص نسبت به خاندان اهل نبوت و طهارت داشت. و او را جز جلاالدین به لقب خداوندگار نیز می­خوانده اند، "خطاب لفظ خداوندگار گفته­ی بهاء­ولد است."ودر بعضی از شرح مثنوی هم از وی به مولانا خداوندگار تعبیر می­شود.واحمد افلاکی در روایت از بهاءولد نقل می­کند:"که خداوندگار من از نسل بزرگ است."

لقب مولانا که از دیرزمان میان صوفیه و دیگران بدین استاد حقیقت بین اختصاص دارد، در زمان خود و حتی در عرف تذکره نویسان قرن نهم شهرت نداشته و جزو عناوین و لقبهای خاص او نمی­باشد و ظاهرا این لقب از روی عنوان دیگر یعنی مولانای روم گرفته است.

در منشآت قرن ششم القاب را به مناسبت ذکر جناب و امثال آن،پیش از آنها با یاء نسبت استعمال کرده­اند،مثل جناب اوحدی فاضلی اجلی.وتواند بود که اطلاق مولوی هم از این قبیل بوده است و به تدریج بدین صورت یعنی با حذف موصوف به مولانا اختصاص داشته باشد، و موید این احتمال آنست که در نفحات الانس این لقب بدین صورت "خدمت مولوی" به کرات در طی ترجمه­ی حال او به کار رفته، و در عنوان ترجمه­ی حال وی نه در این کتاب و نه در منابع قدیمی تر مانند گزیده و مناقب العارفین کلمه­ی مولوی نیامده است.

از بلخ تا قونیه...            

مولد مولانا شهر بلخ است.بلخ درقدیم ایالتی معروف و بزرگ بوده و در خراسان، بر  سر راه خراسان به ماوراءالنهر.اکنون شهری کوچک و تقریبا دویست تن جمعیت دارد و در شمال افغانستان واقع شده و قسمتی از آن ایالت جزء خاک خراسان و قسمت دیگر     جزء ترکمنستان میباشد. ولادتش در ششم ربیع الاول سنه­ی ششصد و چهار هجری قمری اتفاق افتاد.

علت شهرت وی به مولانای روم و رومی همان طول اقامت وی در شهر قونیه که اقامتگاه اکثر عمر و مدفن اوست بوده،چنانکه خود وی نیز همواره خویش را از مردم خراسان شمرده و اهل شهر خود را دوست می­داشته و از یاد آنان فارغ دل نبوده است.

نسبتش به گفته­ی بعضی از جانب پدر به ابوبکر صدیق می­پیوندد.پدر مولانا، محمد بن حسین خطیبیی است که به بهاءولد معروف شده و او را سلطان العلما لقب داده اند. پدر او حسین بن احمد خطیبی به روایت افلاکی از افاضل روزگار و علامه­ی زمان بود؛ چنانکه رضی الدین نیشابوری در محضر وی تلمیذ می­کرد و مشهور چنان است که مادر بهاءالدین از خاندان خوارزمشاهیان بود، ولی معلوم نیست که به کدامیک از سلاطین آن زمان انتساب داشت.

قطع نظر از آنکه وصلت محمد خوارزمشاه با حسین خطیبی-که در تاریخ صوفیان و سایر طبقات نام و نشانی ندارد-به هیج روی درست نمی­آید.چون جامی و امین احمد رازی د شرح حال مولانا به روایات کرامت آمیز دور از حقیقت افلاکی اتکا کرده اند.

بهاءولد از اکابر صوفیا بود.خرقه­ی او به احمد غزالی میپیوست و خویش را به امر به معروف و نهی از منکر معرف ساخته و عده­ی بسیاری را به خود همراه کرده بود و پیوسته مجلس می­گفت."و هیچ مجلس نبودی که از سوختگان جانبازی ها نشدی و جنازه بیرون نیامدی و همیشه نفی مذهب حکمای فلاسفه و غیره کردی و به متابعت صاحب شریعت و دین احمدی ترغیب داد"،و خواص و عوام بدو اثبال داشتند."و اهل بلخ او را عظیم معتقد بودند".و آخر اقبال خلق،خوارزمشاه را خائف کرد تا بهاءولد را به مهاجرت مجبور سازد.

بهاءولد به واسطه­ی رنجش خاطر خوارزمشاه در بلخ مجال ندید و ناچار هجرت اختیار کرد.

گویند سبب عمده­ در وحشت خوارزمشاه آن بود که بهاءولد بر سر منبر به حکما و فلاسفه بد می­گفت و آنان را مبتدع می­خواند و بر فخر رازی که استاد خوارزمشاه و سرآمدو امام عهد بود این معانی گران می آمد.

بهاءولدخوارزمشاه را به دشمنی تن به جلای وطن در داد و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانی نشسته است؛به شهر خویش باز نگردد.

قصد حج کرد و به جانب بغداد رهسپار گردید و چون به نیشابور رسید وی را با شیخ فریدالدین عطار اتفاق ملاقات افتاد.شیخ عطار خود به دیدن مولانا بهاءالدین آمد.در آن وقت مولانا جلاالدین کوچک بود؛شیخ عطار کتاب "اسرارنامه" را به هدیه به خداوندگار کوچک داد و به سلطان العلما گفت:"زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند".گفته اند که مولانا پیوسته" اسرارنامه" را با خود به همراه داشته است.

شیخ فریدالدین عطار از تربیت یافته­گان نجم الدین کبری و مجدالدین بغدادی بود.بهاءولد هم چنانکه با این سلسله پیوند داشت و یکی از اعاظم طریقه­ی کبرائیه به شمار می­رفت.(رفتن شیخ عطار به دیدن وی نظر به وحدت مسلک ممکن است حقیقت داشته باشد و زندگانی عطار هم تا سال 618 مسلم است و به جهات تاریخی د راین قضیه اشکالی نیست.)

و چون بهاءولد سر در حجاب عدم کشید مولانا بیست و چهارمین مرحله­ی زندگانی را می­پیمود.به وصیت پدر یا خواهش سلطان علاءالدین و بر حسب روایت ولدنامه به خواهش مریدان بر جای پدر نشست و بساط وعظ و افادات بگسترد و شغل فتوی و تذکیر را به رونق در آورد و رایت شریعت بر افراشت.یک سال تمام دور از طریقت،مفتی شریعت بود تا برهان الدین محقق ترمذی بدو پیوست.

پس از طی مقامات از خدمت برهان محقق اجازه­ی ارشاد و دستگیری یافت، و روزها به شغل تدریس و قیل و قال مدرسه می­گذرانید و طالب علمان و اهل بحث و نظر و خلاف بروی گرد آمده بودند و مولانا سرگرم تدریس و لم لانسلم بود.فتوی می­نوشت و از یجوز و لایجوز سخن می­راند.او از خود غافل و با عمر و زید مشغول،ولی کاردان غیب دل در کار وی نهاده بود و آن گوهر بی­چون را آلوده­ی چون و چرا نمی­پسندید.آن دریای آرام را در جوش و خروش می­خواستد، و عشق غیور منتهز فرصت تا آتش در بنیاد غیر زند و عاشق و طالب دلیل را آشفته­ی مدلول و مطلوب کند و آن سرگرم تدریس را سرمست و بیخود حقیقت سازد.

بیرون از عالم حد و نشیمن وی نه این کنج محنت آباد است.

برهان­الدین محقق ترمذی

از علمای زمان و عرفای طراز اول خراسان بود.در ترمذ ولادت یافت و در بلخ به افتخار شاگردی سلطان­العلماء نایل گردید.وی نیز اهل مجلس،منبر و موعظه بود. از وی جز مقالاتی به نام "معارف ترمذی" اثری دگر در دست نیست.پس از اینکه بهاءالدین و پسرش،جلال­الدین به قونبه سفر می­کنند؛پس از چند سالی برهان­الدین به آسیای صغیر رهسپار می­گردد و زمانی به قونیه می­رسد که چند ماهی از وفات بهاءولد گذشته بود.

جلال­الدین که بیشتر دانشمند مذهبی و علوم شریعت بود و از فنون ادبی،فقه و حدیث و تفسیر و علوم عقلی،حکمت و کلام بهره­ی کافی داشت با همنشینی برهان­الدین که مردی رهرو طریقت عرفان و مسلک تصوف بود ،به زهد و ریاضت کشیده شد.در مدت 9 سال درس عرفان و تصوف را نزد استاد آموخت.آنگاه برهان­الدین نیاز به جدایی دید و به قیصریه رفت و همانجا ماند تا وفات یافت. 

 

تا وقتی که مولانای ما در مجلس بحث و نظر،بوالمعالی گشته،فضل و حجب می­نمود،مردم روزگار او را از جنس خود دیده به سخن وی که خور ایشان بود فریفته و بر تقوی و زهد او متفق بودند.

ناگهان آفتاب عشق و شمس حقیقت پرتوی بر جان آن پاک افتادو چنانش تافته و تابناک ساخت که چشم ها از نور او خیره گردید و روزکوران محجوب که که از ادراک آن هیکل نورانی عاجز بودند از نهاده­ی تیره­ی خود به انکار برخاستند و آفتاب جان افروز را از خیرگی چشم، ش تار پنداشتند.مولانا طریقه و روش خود را بدل کرد،اهل زمانه نیز عیده­ی خویش را نسبت به وی تغییر دادند؛آن آفتاب تیرگی سوز که این گوهر شب افروز را مستغرق نور و از دیده­ی محجوبان مستور کرد و آن طوفن عظیم که این اقیانوس آرام را متلاطم و موج خیز گردانید و کستی اندیشه را از آسیب آن به گرداب حیرت افکند،سر مبهم و سرفصل تاریخ زندگانی مولانا شمس­الدین تبریزی بود.

 

http://irapic.com/ref.php?mode=htmlcode"

 

 

شمس تبریزی

شمس­الدین محمد علی بن ملک داد،ملقب به شمس­الدین عارف از مردم تبریز بود.خاندان او هم اهل تبریز بودندو دولتشاه او را پسر خاندان حسن معروف به نومسلمان از نژاد بزرگ امید که مابین سنه­ی

   حکومت الموت داشت شمرده و گفته است :"جلال­الدین شیخ شمس­الدین

را به خواندن علم و ادب نهانی به تبریز فرستاد و او مدتی در تبریز به علم و ادب مشغول بوده".این سخن سهو است؛چه،گذشته از آنکه در هیچ یک از ماخذهای قدیم تر این حکایت ذکر نشده.جلاالدین حسن نومسلمان به نص عطا ملک جوینی،جز علاءالدین محمد فرزند دیگری نداشته وچون به بعضی روایات شمس در موقع ورود به قونیه- یعنی سال ششصد و چهل و دو- شصت ساله بوده؛پس ولادت او باید در پانصد و هشتاد و دو اتفاق افتاده باشد.

شمس ابتدا مرید شیخ ابوبکر زنبیل باف تبریزی بود.شمس به گفته­ی خود جمله­ی ولایتها ازو یافته،لیکن مرتبه­ی شمس بدانجا رسید که به پیر خود قانع نبودو در طلب اکمل سفری شد و در اقطار مختلف به سیاحت پرداخت و به خدمت چند تن از ابدال و اقطاب رسید.

پیش از آنکه شمس­الدین در افق قونیه و مجلس مولانا نورافشانی کند؛در شهر ها می­گشت و به خدمت بزرگان می­رسید و گاهی مکتب داری می­کرد و اجرت نمی­گرفت.

چهارده ماه تمام در شهر حلب در حجره­ی مدرسه به ریاضت مشغول بود"پیوسته نمد سیاه پوشیدی و پیران طریقت او را کامل تبریزی خواندندی."

وقتی در اثنای سیاحت به بغداد رسید و شیخ اوحدالدین کرمانی که شیخ یکی از خانقاه های بغداد بود و عشق زیباچهرگان را اصل مسلک خود قرار داده بود و آن را وسیله­ی نیل به جمال و کمال مطلق می­شمرد،دیدار کرد.

پرسید که "در چیستی؟"گفت:"ماه را در آب طشت می­بینم"فرمود:"اگر در گردن دنبل نداری،چرا در آسمان نمی­بینی؟".

مراد اوحدالدین آن بود که جمال مطلق را در مظهر انسانی که لطیف است می­جویم،و شمس­الدین بر وی آشکار کرد که اگر از غرض شهوانی عاری باشی همه­ی عالم مظهر جمال کلی است،و او را در همه­ و بیرون از مظاهر توانی دید.

روزی در خانقاه نصرة­الدین وزیر اجلاس عظیم بود و بزرگی را به شیخی تنزیل می­کرد.شیوخ و علما و عرفا و امرا و حکما حاضر بودند و هر یکی در انواع علوم و حکم و فنون کلمات می­گفتند و بحث­ها می­کردند مگر شمس­الدین در کنجی مراقب گشته بود،ناگاه برخاست و از سر غیرت بانگی بر ایشان زد که تا کی از این حدیثها می­نازید؟یکی در میان شما ازحدثتی قلبی عن ربی خبری نگویید.این سخنان که می­گویید از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره سخنان مردم آن زمانست که هریکی در عهدی به مسند مردی نشسته بودند و از درد و حالات و خود معانی می­گفتند،و چون مردان این عهد شمایید.اسرار و سخنان شما کو؟

شمس­الدین بامداد روز شنبه بیست و ششم جمادی­الاخر سنه­ی چهارصدو چهل و دو به

قونیه وصول یافت.درباره­ی برخورد مولانا بدو شخن بسیار است.به هر حال مولانا مجذوب او گردید و از سر مجلس درس و وعظ و بحث درگذشت.

یاران مولانا و مردم قونیه قصد شمس کردند و او را ساحر خواندند.شمس رنجیده خاطر گشت و.سر خویش گرفت و برفت.(بیست و یکم شوال ششصد و چهل و سه) مولانا به طلب شمس بقدم جد ایستاد ولی اثری پیدا نکرد.در آخر خبر یافت که وی در دمشق(شام) است.نامه و پیام متواتر کرد وپیک در پیک پیوست.عاقبت دل شمس نرم شد.

یاران مولانا نیز در اعتذار درآمدند ومولانا عذرشان را پذیرفت و فرزند خود سلطان ولد را به طلب شمس روانه­­ی دمشق کرد و او با بیست تن از یاران سفر کرد تا در دمشق شمس را یافت و ره آوردی که به امر پدر از نفوذ با خود آورده بود نثار قدم وی کرد و پیام ها بگذارد.شمس خواهش مولانا را پذیرفت و عازم قونیه گردید(644 هـ.ق).سلطان ولد بندگیها نمود و بیش از یک ماه سر از صدق و نیاز پیاده در رکاب شمس راه می سپرد تا به قونیه رسید و خاطر مولانا شکفته گردید و چندی با او صحبت داشت.باز مردم قونیه و مریدان به خشم آمدند و بدگویی شمس آغاز کردند،مولانا را دیوانه و شمس را جادو خواندند.فقیهان و عوام قونیه بشوریدند.ازین رو شمس ادل از قونیه برکند و مولانا دو سال د رطلب شمس بود و دو بار به دمشق سفر کرد؛اما اثری از او پیدا نشد و سرانجام کارش پیدا نیست.سال غیبتش را 645 هـ.ق دانسته اند.از آثار او کتابی به نام "مقالات"(مجوع آنجه شمس در مجالس بیان کرده و سوال و جواب هایی که میان او و مولانا یا مریدان و منکران رد و بدل شده است. )میباشد.(نسخه آن در کتابخانه ی قونیه محفوظ است.)"ده فصل" از معارف و لطایف اقوال وی که افلاکی در مناقب العارفین نقل کرده است.

مطابق روایات سلطان ولد،پسر مولانا در ولدنامه عشق مولانا به شمس را مانند جستجو موسی از خضر است که با مقام نبوت و رسالت و مرتبه­ی کلیم اللهی باز هم مردان خدا را طلب می­کرد.مولانا نیز با همه­ی کمال و جلالت در طلب اکملی روز می­گذاشت؛ تا اینکه شمس را به دست آورد و مرید وی شد و سر در قدومش نهاد و یکباره در انوار او فانی گردید.

                         آنکه اندر علوم فائق  بود                به سری شیوخ لایق  بود

صلاح­الدین زرکوب

از بزرگان عرفا(ف 657 هـ.ق)،از مردم قونیه و در آغاز مرید برهان­الدین محقق ترمذی بود و درستی و پیوستگی او به مولانا در بندگی و ارادت برهان آغاز گردید.در مدت مسافرت مولانا به دمشق و بازگشت او و وفات او و وفات برهان،صلاح­الدین در یکی از دیه های قونیه که موطن پدرو مادر او بود توطن داشت و به اشارت پدر و مادر متاهل شده بودو از آن اطوار و احوال که بر مولانا می­گذشت وی را اطلاعی حاصل نمی-شد؛مگر روزی به شهر قونیه آمد و در مسجد بوالفضل حاضر شد و آن روز مولانا تذکیر می­فرمود و شور های عظیم می­نمود و از سید معانی بی حد نقل می­کرد و صلاح­الدین را سرا پا شور فرا گرفت.

صلاح­الدین به مولانا ارادت می­ورزید و مولانا هم عنایت از وی دریغ نمی­داشت لیکن در اوایل حال مولانا با حریفی قوی پنجه تر از شیخ صلا­ح­الدین دچار شده بود و و ازین جهت با وی نمی­پرداخت.چون روزگار نوبت به صلاح­الدین داد و مولانا از دیدار دوباره­ی شمس ناامید گشت؛به تمامی دل و همت و همگی همت در صلاح­الدین آورد و او را به شیخی و خلیفتی منصوب فرمود و یاران را به اطاعت وی مأمور ساخت ولی مریدان سر از فرمان او پیچیده به دشمنی صلاح­الدین برخاستند.

صلاح­الدین مردی امی بود و روزگار در قونیه به شغل زرکوبی می­گذرانید و در دکان زرکوبی می­نشست

و ساعتی از عمر را صرف تحصیل علوم ظاهر و قیل و قال مدرسه مدرسه و بحث نظر نکرده بود و حتی از روی لغت و عرف هم ادبا صحیح و درست هم سخن نمی­راند.دیگر آنکه وی از قونیه و با اکثر ارادتمندان مولانا از یک شهر بود و قونویان از آغاز کار او را دیده بودند و از احوالش آگاهی داشتند؛از این رو همشهری امی خود را در خور مقام شامخ ارشاد نمیدانستند و از صفای باطن و کمال نفسانی او غافل شده ظاهر را مناط باطن شناخته بودند. مولانا به کوری چشم منکران، دیده بر صلاح­الدین گماشت و همان عشق و دلباختگی که با شمس داشت با وی بنیاد نهاد و از آنجا که صلاح­الدین مردی آرام و نرم و جذب وارشادش به نوع دگر بود، شورش و انقلاب مولانا آرامتر گردید و از بیقراری به قرار بازآمد.

هرچه ارادت مولانا به صلاح­الدین می افزود؛دشمنی یاران هم فزونی می­گرفت و سخنان گزنده و زشت در حق صلاح­الدین می گفتند و آخرالامر بر آن شدند تا صلاح­الدین را از میان بردارند.این خبر به گوش صلاح­الدین رسید،خوش بخندید و گفت:بی فرمان حق رگی نجنبد و اگر فرمان رسد بنده را ناچار مطیع و فرمان باید بود؛لیکن اگر ایشان قصد کشتن مرا دارند من به جز خیر در حق ایشان سخن نخواهم گفت.

ظاهراً آشکار شدن این قضیه د رعزم دشمنان صلاح­الدین فتوری افکند. مولانا و خلیفه ی او از اعتراض آنان اعتراض کردند.ایشان ناچار از در توبه و انابت درآمدند و عذرخواهان نزد مولانا آمده از گناه و قصد بد عذر خواستند و او نیز بپذیرفت.

در کتاب "فیه مافیه" فصلی است به عربی راجع به یکی ازمریدان گستاخ به نام ابن چاوش که نخست بار از دوستان صلاح­الدین بوده و پس از رسیدن وی به مقام خلیفتی و شیخی به معاندت وی در ایستاده است.عنایت و لطف مولانا نسبت به صلاح­الدین تا به حدی رسید که پیوستگان و خویشاوندان و حتی فرزند خود،سلطان­ولد را فرمان داد تادست نیاز در دامن وی زنند، و بنده وار در پیشگاه عزتش س نهن و بدین جهت پیوستگان و فرزندان مولانا سراسر وی را به جای پدر گرفتند و به رهنمونی او در طریق معرفت قدم می­زدند.مولانا هم که دلباخته و اسیر زنجیر عشق کاملان و اصلان حق بود؛ پشت بر همه ی یاران و روی درصلاح­الدین داشت و ابیات و غزلیات به نام وی موشح می ساخت و اینک قریب 71 غزل در کلیات که مقطع آنها به نام صلا­الدین می­باشد موجود است. دختر صلاح الدینفاطمه خاتون نام داشت که با بهاءالدین فرزند مولانا معروف ه سلطان ولد  عقد مزاوجت بستند.پس از آنکه مولانا و صلاح ­الدین با یکدیگر تنگاتنگ و بی انقطاع ده سال تمام صحبت داشتند؛ناگهان صلاح الدین رنجور شد و بیماریش به درازا کشید چنانکه به مرگ تن در داد.وی مردی زاهد و متعبد بود و در رعایت دقایق شریعت نهایت مراقبت به عمل آورد.

 

حسام الدین چلپی

 حسام الدین حسن بن محمدبن جسن اُرموی متولد622 قونیه بود.وقتی که پدرش که دارای مالو منال و ثروت زیاد بود فوت شد؛حسام جوان و خوش سیما به طریقه ی مولانا گروید و در حلقه ی مریدان وی جای گرفت و همه  یثروت و دارایی خود را به خدوت خانقاه مولوی درآورد.پس از مرگ صلاح الدین زرکوب مولانا کلیه ی امور دخل و خرج،نذورات،اوقاف و اداره ی امور خانقاه و مدرسه رابه عهده ی وی گذاشت.حسام الدین آوای خوشی داشت و به مجالس حال و سماع مولانا حالتی شورانگیز می بخشید.پر کار وفداکار بود  به همین لحاظ مولانا وی را همچون فرزندش دوست می داشت. حسام الدین در این فکر بود که چه خوب می شد که مولانا نیز مانند منظومه های عطار و سنایی اثری می آفرید و مریدان را از فیض انکار عرفانی خود بهره مند می ساخت و شبی این آرزوی خود را با مولانا در میان گذاشت.مولانا باخوشحالی گفت چه اندیشه ی زیبایی!

آنگاه حسام الدین با پشتکار و اصرار هر روز و هر شب سروده های ارتجالی مولانا  را شنید و بر کاغذ مکتوب کرد و اینچنین بود که مثنوی،مثنوی شد.

شرح حال حسام الدین طولانی و مجالی اکمل می جوید؛ همین قدر که مولانا در مثنوی بارها و بارها از او سخن گفته است واین علاقه ی بی حد مولانا دوباره و سه باره باعث ایجاد حسد میان مریدان و همدمان دیگر شده است.با اینکه مثنوی معنوی حاصل اخلاص او می باشد؛ هچ اثر مکوب دیگری از وی به جا نمانده است.

 

سرانجام مولانا وآن توانای عالم معنا در بستر ناتوانی افتاد و به حمای محرق دچار آمد و هرچه طبیبان به مداوا کوشیدند،سودی نبخشید و عاقبت روز یکشنبه 5 جمادی الاخر سال 672 وقتی که آفتاب ظاهر زرد رو می گشت و دامن درمیچید؛ آن خورشید معرفت پرتو عنایت از پیکر جسمانی برگرفت از این جهان فرودین به کارستان غیب نقل مکان کرد.

اهل قونیه از خرد وبزرگ در تشییع جنازه مولانا حاضر شدند و عیسویان و یهودیان نیز که صلحجویی و نیکخواهی وی را آزموده بودند و به همدردی اهل اسلام شیون وافغان میکردند و شیخ صدرالدین بر مولانا نماز خواند و از شدت بی خودی و درد شهقه ای بزد و از هوش برفت.

جنازه ی مولانا را به حرمت تمام برگرفتند و در تربت مبارک مدفون ساختند.

مولانا در نزدیکی پدر خود، سلطان العلما مدفون گردید واز خاندان و پیوستگان وی متجاوز از پنجاه تن درآن ساحت مقدس مدفون شده اند.http://irapic.com/ref.php?mode=htmlcode"

 

فرزندان مولانا

مولانا دارای چهار فرزند ود.از همسر اول خود، گوهر خاتون سمرقندی دو پسر داشت و از همسر دوم خود، کراخاتون قونوی یک پسر و یک دختر .

اولین فرند مولانا بهاءالدین محمّد(712-623) بود که در لارنده متود شد وبه سلطان ولد معروف گشت.از وی پنج اثر به یادگار مانده است:دیوان سلطان ولد،معارف سلطان ولد،مثنوی نامه، رباب نامه،انتها نامه.

دومین فرزند مولانا علاءالدین (660-624) بود که با پدر هم اندیشه نبود و عاقه ی چندانی به تصوف نشان نمی داد و درسن سی و شش سالگی درگذشت.

سومین فرزند مولانا که از همسر قونوی خود داشت.مظفرالدین امیرعالم نام داشت و بیش تر بر خاندان مادر کشیده شد و شور وحال عرفانی نداشت وی مدتی خزانه دار سلجوقیان بود و پس از مولانا درگذشت.

 چهارمین و آخرین فرزند مولانا دختری به نام ملک خاتون بود و در سال 203 هـ.ق،نه سال پیش از وفات سلطان ولد از دنیا رفت.

آثـــــار مولانـا

آثار منثور مولانا عبارتند از مجالس سبعه، فیه ما فیه،مکتوبات

آثار منظوم وی شامل دیوان کبیر(دیوان شمس)، مثنوی معنوی، مجموعه رباعیات

 

http://irapic.com/ref.php?mode=htmlcode"  

 

 منبع:"شرح زندگانی مولانا" به قلم استاد بدیع الزمان فروزانفر/                                                                       مقدمه مثنوی(نسخه نیکلسون) انتشارات گنجینه

                                                          ( با تلخیص )

"غزل هفته"

از این به بعد هر هفته پستی به عنوان"غزل هفته" خواهیم داشت. در این پست سعی خواهد شد غزل هایی زیبا با مضامین گوناگون گزینش شود(اکثر غزل ها گزینش شده هستند!) و ضمن آشنا شدن باغزل های بسیار زیبای شاعران عزیزمان؛ توجه و رضایت خاطر شما عزیزان را جلب نماید.

 

غزل زیر، غزل بسیار زیبایی از حافظ است- در مورد  خواجه حافظ مفصلآ خواهم نوشت- که به شخصه نخستین باری که خواندم واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.غزل درونمایه ای غنایی-عرفانی  دارد و در ابیات پایانی خواجه به شیرینی، پند میدهد.

 

                             

                          "                                                               "

 اگر آن ترک شـــــــــــــیرازی به دســــت آرد دل مارا

 به    خال   هندویش  بخشم   سمرقند  و  بخارا را

           

           بده ساقـی می باقی که در جنت نخواهی یافــت

   کنار آب رکنــــــــــــاباد و گلگشــــت مصلــــــــــی را

 

 

   فغــــــــان کاین لولیـــان شوخ شیرین شهـــر آشوب

   چنـان بردند صبر از دل که ترکـــان خوان یغمــــــا را 

 

 

    زعشق نا تمام ما جمـــــــال یار مستغنـــــــی است

  به آب و رنگ و خــــال و خط چه حاجــت روی زیبـا را

 

 

  من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت،دانستم

  که عشــــــق از پرده ی عصــــمت برون آرد زلیخا را

 

 

   اگر دشــــــنام فرمایی، وگر نفــــــرین دعــــــا گویم

   جواب لعــل می زیبـــــــــــــد لب لعل شکر خـــــا را

 

 

  نصیحــــت گوش کن جانا که از جان دوستـــر دارند

  جـوانـــــــــان سعادتمــــــــند پند پیــــــــــــر دانـا را

 

حدیث از مطــــرب و می گو و راز دهــــــر کمتـر جو

  که کس نگشـود و نگشاید به حکــمت این معما را

 

 

غزل گفتی و دُر سفتی، بیا و خوش بخوان حـــافظ

که بر نظــــــم تو افشــــاند فلک عقــــــــــد ثریا را